بانوي دشت رويا

از جاهل انتقاد مکن، که دشمنت مي دارد، و از عاقل انتقاد کن، که دوستت مي دارد . [امام علي عليه السلام]

مديريت| ايميل من

| خانه

پايين

?H-S

شنبه 12/5/1387 ساعت 2:23 صبح

+ فرياد در خموشي



چه غريبانه مي‌نمايد نواي اين دوري بزرگ


اين همه فاصله ميان من و تو، با کدام قدم‌ها پيموده مي‌شود؟
وقتي که نه پايي براي رفتن است و نه نفس‌هايي که خسته از جستجوي تو،به شماره افتند


من هم‌چنان در اين تنهايي تاريک، در اين هواي بي‌کسي، منتظر، چشم به راهي دوخته‌ام


 که انتهايش غروب خورشيد سوزاني است، که آتش فراق تو را به تصوير مي‌کشد.


 و چه خوش مي‌سوزد اين دايره‌ي حيران ،اي آن‌که دلم امشب هواي بودنت را بهانه کرده!
بدان! که فرصت بودن و بوييدن محدود است و زمان هم‌چنان در حسادت نزديکي ميان من و تو، عقربه‌هايش را تندتر مي‌چرخاند تا شايد اين فاصله‌ را دورتر، و نقطه‌ي پايان را نزديکتر کند !
چه مي‌شد اگر زمان و مکان نبود تا نه فرصت کمي در ميان باشد


و نه فاصله‌اي طولاني در پيش !؟چه مي‌شد اگر که سرنوشت بازي ديگري را رقم مي‌زد:


 بازي بودن و ديدن نه بازي کودکانه دويدن و نرسيدن...


که من اکنون نه توان کودکي‌ام باقي است و نه آن روياهاي پريدن!
بال‌هايم بريده، بر روي اين زمين ناباوري، در تحيرم که چه شد که شبانه،


شبيخون دهشتناک اين سرنوشت، ميان من و تو، جدايي انداخت و زمان مرا با خود برد،


‌ تا هميشه روياي ديدن  تو، همانند روياي بازگشت به گذشته،


همانند يک سراب سرد باشد!دست‌هايم خالي، به بالا گرفته‌ام


 که بداني تهي است از هرآنچه که پيش از اين داشته‌ام و تو ميداني که مقصود چيست!
به من نگاه کن! به اين دفتري که سراسر سرود جدايي است.


 به اين قلم بنگر که تنها براي گفتن دردهايش مي‌لغزد. وبه اين دستان تهي، که جز نبودن ونداشتن، کلمه‌ي ديگري را به ياد ندارد!
دوست دارم آن زماني بنويسم که تو را در آغوش گرفته،‌ سپيدي آخرين ورق اين دفتر بي‌جلد را پر از لکه‌هاي جوهر مملو از بودن و ديدن و رسيدن کنم .ورق‌ها رو به اتمام...


 و تو در آن ناکجايي که نمي‌دانم چيست!
اما مي‌دانم که هر اندازه تو ازمن دور هستي، من به تو نزديکم...



 



نظر شما( )
?H-S

چهارشنبه 12/4/1387 ساعت 2:50 عصر

+ دلتنگم


دلم تنگ است در اين شبها يقين دارم که مي داني


صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني


شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين
ببار اي ابر پاييزي که دردم را تو مي داني


ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم


چرا اي مرکب عشقم چنين آهسته مي راني


تپش هاي دل خستم چهبي تاب و هراسانند


به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني


دلم درياي خون است وپر از امواج بي ساحل


درون سينه ام آري تو آن  موج هراساني


هماره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن 


چه فرقي مي کند اما، تو که اين را نمي داني.



نظر شما( )
?H-S

دوشنبه 28/12/1385 ساعت 1:1 صبح

+ وداع

 


پيشاپيش فرا رسيدن سال نو و  عيد باستاني نوروز را به همه دوستان وبلاگ نويس تبريک و تهنيت عرض ميکنم



بهار تولد دوباره ي طبيعت است


سلامتي و سرور و سعادت و سيادت و سخاوت و سربلندي و سرافرازي را براي هفت سين زندگيتان آرزومندم .


هميشه بهاري باشيد




چشم  در راهي که آخرين بار براي هميشه بدون خداحافظي در آن پاي گزاشتي و رفتي دوخته بودم

جاده اي که آغازش من بودم و پايانش خورشيد ارغواني رنگ

جاده اي که خط وسط آن جاي پاي طلايي تو بود

امروز که به آن جاده و خورشيد مي نگرم ديروز به يادم مي آيد

تو آشنا ترين براي من بودي تنها باده عشقم که از جام نگاهت سيراب ميشود

دريغ که در يکروز غروب بي انتها بار سفر بستي و رفتي

آنروز من در طلب يک لقمه نان از سفره عشقت گداگونه به خانه قلبت روي آورده بودم

چرا که تو را در سخاوت عشق يکتا ميدانستم اما.........

آنقدر حس بودنت لطيف و زلال است که فراموش ميکنم همان تمنايي است که سالها عصاره وجودم را طي کرده است

فقط من ميمانم و آرامش حضور تو

مي شوم آن شاه پر خيره سري که بي خيال از کلبه دور غرورت تا فرود دره مهرت به نسيم نگاه دلخوش است ولي افسوس که لحظه هاي ديدنت هميشه کوتاه بود

هر شب نشاني ات را از ماه مي پرسم

ميگويد در کلبه اي زندگي ميکني که از عشق و شبنم و آذرخش ساخته شده هست

دلم ميخواهد باران را در آغوش بفشارم و همراه رودخانه ها به سوي تو بيايم و در کنار عطر وجودت بايستم و.......

بيا در کلبه قلب عاشقم بنشين  کلبه اي که نفس تو در آن زندگي ميکند

نظر شما( )
?H-S

سه‏شنبه 22/12/1385 ساعت 2:6 صبح

+ مرا نمي فهمي


 


ز عشق روزگار من ،تو بهترين نشانه اي


              تو باغ و گلشن مني ، تو بهترين بهانه اي


                            تو عشق جاودان من ، تو ماه آشيان من


                                       تو ساز من ، تو سوز من ، تو بهترين يگانه اي


                                            کلام دل حلاوتي ، پيام دل بشارتي


                                               به هر کجا که بنگرم ، تو بهترين جوانه اي


 



 


به کوه و دشت و بوستان ، به ماه و اختر و زمان


           تو عشق جاودانه اي ، تو بهترين جوانه اي


                           شکوه آرزوي من ، اگر ببار نياورد


                                     تو اي نهال آرزو ، تو بهترين جوانه اي


                                            تو پاره تن مني ، تو عشق جاودان مني


                                                      پرنده دل مرا تو بهترين ترانه اي




 


بي آنکه بدانم در پس خاطرات کهنه و پوچ تو گم شدم


بي آنکه بدانم , با رفتن تو , خالي شدم از هر چه لبخند و پر شدم از هر چه اندوه


شايد نمي داني


بي آنکه بخواهم , پشت پنجره اي خالي از عبور تو , بي صدا و بي رمق شدم


مي خواهم بداني که


بي آنکه بخواهم


روزهاست با زندانبان سکوت  و انتظار همنشين شدم


روزهاست , با باران و بغض و اشک , همصحبت و هم صدا شدم


مي دانم که تو  مرا نمي فهمي


 .....مي دانم , خوب مي دانم



نظر شما( )
?H-S

دوشنبه 7/12/1385 ساعت 7:3 عصر

+ خدايا پناهم بده

 




خدايا ! دوستت دارم و عاشقانه مي پرستمت .


خدايا ! دوستت دارم نه به خاطر ترس از آتش سوزان جهنم و نه براي فراغت در بهشت. دوستت دارم چون وقتي حس بي تو بودن بهم دست ميده  احساس ميکنم در آتش کينه و نفرت گناهان خودم و آدم ها ميسوزم .


خدايا ! هميشه توي قلبم جاري هستي. و اين چهره منه که از شرمندگي و بار گناهان ؟ تاب ديدن چهره کبرايي ات رو نداره .ولي هميشه در دلم اميد بخشش و مهربونيت رو زنده نگه داشتم.


خدايا ! تو به من نزديک هستي. طوري که وقتي از غم  دنيا و آدماش به کنجي پناه مي برم  اين زمزمه اسم توست که به من آرامش ميده ...و من از تو چقدر دورم که گاهي  فرياد من به تو نمي رسه ...


خديا ! اگر زندگي مانعي براي رسيدن من به تو ميشه  ازش ميگذرم . من بي تو هيچي رو نميخوام .


خدايا ! از تو فقط خود تو رو ميخوام .


خدايا ! براي من تنها تو " معناي عشق " هستي. من از کسي طلب معني کردن عشق رو نميکنم. کنايه اي بود که شاهد باشي ...


اي حضرت عشق ! اي تنهاي من وقت تنهايي هام !


 دوستت دارم و عاشقانه مي پرستمت ...


 



نظر شما( )
?H-S

سه‏شنبه 17/11/1385 ساعت 12:3 صبح

+ در خاطر مني



اين غزل براي توست، اي که مثل باراني


مي روي ز آغوشم، پيش من نمي ماني 


بعد رفتنت اين دل، دل نشد براي من


يادگاري ات اما ، اين دو چشم باراني 


دلخوشم به ديدارت، لحظه اي شده حتي


گفته بودي به من روزي ، خون به دل ، تو مي ماني 


سهم من ز ديدارت، هر زمان همين بوده است


خنده هاي مصنوعي....گريه هاي پنهاني 


قسمت تو از دنيا، هر چه عشق و خوبي بود


سهم من ولي يک زخم، آن چنان که مي داني 


من شبيه يک کولي ، دوره گردِ قلب تو


قلب من ولي قصريست ، تو هميشه مهماني 


زل زدن به چشمانت ، عادتم شده انگار


زل بزن به چشمانم ، اي که نور چشماني..........!!!!




با چلچراغ ياد تو نوراني ام هنوز


پنداشتي که نور تو خاموش مي شود؟


پنداشتي که رفتي و ياد گذشته مرد!


و ان عشق پايدار فراموش مي شود ؟


نه اي اميدمن


ديوانه ي توام


افسونگر مني


هر جا به هر زمان


در خاطر مني...........




نظر شما( )
?H-S

جمعه 29/10/1385 ساعت 9:11 عصر

+ همه جا بوي تو را حس ميکنم


وقتي چشمان شب نگران تو بود


وقتي مهتاب در آغوش ستاره ها مي گريست


وقتي کوچه در فضايي وهم آلود در سکوت گم شده بود


تو رفتي


و هيچ نگفتي که ما چقدر در پس واژه تنهائي،تنهائيم


تو رفتي و هيچ نگفتي:


که باورمان چه بي پناه در پشت ديوار انتظار،غريبانه مي شکند


تو رفتي اما ياد تو هر شب


با عطر شب بوهادر تمام کوچه مي پيچد


تو رفتي اما


تمام کوچه بوي تو را مي دهد





من اينک در درون خود دل گم کرده اي دارم سراغش را نمي گيرم زهجرش ناله اي دارم بسي  


در ظلمت شبها به يادش زنده مي سازم حياط خلوت دل را به اميدفرداها! تورا من درکجا يابم


ترامن از کجابويم تورا من درکجا بينم تو را من ازکجا جويم دل گم کرده خودرا که ويران گشته


از دوري چگونه درتوآميزم چگونه از توپس گيرم ولي آن دل من کو؟ چرارفت آنهمه شادي


چراغم در تن ما شد چراهرگونه توهين است به امثال من وما شد؟ دروغ ازنوع انديشه ستم بانام


خوشبختي جنايت را نبرد حق هدف خشکاندن ريشه گذشتم درتوگم گشتم نه از راهي که برگشتم


شدم آزاد ولي اين بار ندانستم پر زغم گشتم ...... !




نظر شما( )
?H-S

جمعه 22/10/1385 ساعت 8:25 عصر

+ سلام بر عشق

                    



 


 دلم شکست


بــاز هم بـه هواي عـشق پـــرم شکسـت
بغضــم بـــي ريـــا به پاي دلــم شکســت
مــاندم تــا بــا خــاطره اش سـکوت کـنـم
امـا بـا صدايـي دل عــشق باورم شکست
 بــازم خيال رفتنم اسـت در آسمـان نــــور
 ميخواهم اوج بگيرم کوه غصه ام شکست
گفــتــه بــودم بــه دل که بالابگيرد سرش
سنگي زبام عشق رسيـد و ســرم شکست
 بازم در آينه نگاه کردم شناختم خــويش را
ازنگاه خوش باورم چه زودغرورم شکست
  آتــــش بـــه دلـــــــم شعلــه ورسـت هنــوز 
  آمــدي و سـکوت تيـــره خـاکسترم شکست





   بيــــا و ببين که به يادت دوباره ويــرانم   


من هنوز همان منتظرترينم تو را نميدانم


 آنروز که با نگاهي مرا آب کردي


 خود نميدانستي با شکستن دلم گناه کردي


يــادم هست که از معجزه عشق گفتي


  همان شب از تنهايي عشق هم گفتي؟ 


   يادت هست که من از کوچه دلت عبور کردم


و بـا نگاهت دلــــم را پـر ز نور کردم؟


 يادم هست مرا يک گل رويايي ميگفتي


   کسي در دل ميگفت تو دروغ ميگفتي


    يادت هست چه خوش باور بودم من


   کاش آنزمان جوابت را ميدادم من


   يادم هست دلم  ميشنيدحرفم را


   به اميد مبهم نشسته براي فردا


   يادت هست گفتي عشق آغاز خاموشي ست؟


   و آخر همه عشقها فراموشي ست؟


   ديدي تو هم مثل پرستو در سفر بودي


  رفتي بيخبر!ولي از دلم بيخبر بودي


  بيا و ببين بيادت دوباره ويرانم


  من هنوزم خسته ترينم تورا نميدانم




 ديروز به خود قول داده بودم


 که هرگز عاشق نشوم


 تا ديگر چشمانم ابري نباشد


در خود نشسته بودم


خلوتي غريبانه داشتم


  که سيل حادثه شعله ورش کرد


  و امروز


 با خود بد قولي کردم


 خاطره هايم را آتش زدم


بالهاي تزوير و ريا را سوزاندم


 صداي شر شر باران


تشنج سبزي بود


که بر باغچه وجودم فرود آمد 


حتي قلب ستارگان هم مي ثپيد


هر روز صبح


  خورشيد برايم زنده است


 به قفس فکر نميکنم


   همه بغضهاي سرد زمستاني را


 يکباره فرياد کردم


 و طبيب سکوت


بر همه زخمهاي واژه هايم مرهم گذاشت


هواي کوچه ابريست


زير باران ميروم


چترم را ميبندم


به آنسوي آسمان مينگرم


قدم هايم را بلند بر ميدارم


آري عشق آمده است


سلام بر عشق



نظر شما( )
?H-S

سه‏شنبه 5/10/1385 ساعت 3:14 صبح

+ بر گرد


آنکه ويران شده از يار مرا مي فهمد
وانکه تنها شده بسيار مرا مي فهمد
چه بگوييم که چنان از تو فرو ريخته ام

که فقط ريزش آوار مرا مي فهمد
آنقدر بي کس و بي تکيه گه و بي يارم
که فقط شانه ديوار مرا مي فهمد
من تمام غمم از عشق بپا خواست ولي
عشق انگار نه انگار مرا مي فهمد !
چه عبث در پي يارم چه عبث در پي يار
و عبث معتقدم يار مرا مي فهمد .......
نه ببين ! آينه از درد ترک خورد... ببين!
آن من مثل من انگار مرا مي فهمد!
يار من آينه سان مثل خودم مي ماند
اوست آري خود شهيار مرا مي فهمد
او همانست همان گمشده در من آري
او همانست که بسيار مرا مي فهمد



 تورا به شوکت هفت آسمان قسم برگرد
بيا ببين غم عشقت چه بر سرم آورد
بيا بپرس ز احوال قلب من بي تو
بيا بگو به من خسته : در چه حالي مرد؟
بيا بياد بياور گذشته هايي که
به يک اشاره نگاهت ترانه ام مي کرد
چه حيف شد همه روزهاي با هم حيف
ببين چگونه مرا کرده چشم مستت طرد
بخواب رفته چنان چشم شاعرت بي تو
شبيه خواب اساطير در هزاره درد
تويي سهاوه خوبي تويي حلاوه عشق
منم نباوه لميده بر اين کجاوه درد
منم زميني و خاکي و پاي خورده عشق
تو را به شوکت هفت آسمان قسم برگرد



 


نظر شما( )
?H-S

شنبه 11/9/1385 ساعت 10:30 عصر

+ آرزوي...............

 


در آرزوي تو سوختم و چيزي نگفتم


سکوت کردم و خاموش شدم ،چيزي نگفتم


از صداي سخن عشق هر چه گفتند


سوختم و ساختم و چيزي نگفتم


از ناله عشق هر چه بگويم کم است


اين کم بودن عيب نيست چيزي نگفتم


جوهر در قلم عشق رنگي نداد و خشک شد


رنگي نداد وخطي ننوشت ،چيزي نگفتم


از عشق ،سکوت ،شکستن چيزي نفهميدم


چون عاشق سکوت شکستني است چيزي نگفتم


نظر شما( )
?H-S

يکشنبه 28/8/1385 ساعت 1:12 صبح

+ صدايش کن


صدايش کن خدا را چون رحيم است


به غم هاي خلقش عليم است


صدايش کن به نيروي عظيمي


بگو دايم که اي خالق حکيمي


بگو اندوه و ماتم دارم امشب


    زهجر مهدي ات غم دارم امشب


خودت گفتي صدايم کن خدايا


از اين غم ها رهايم کن خدايا


خودت گفتي انيس بندگانم