بانوی دشت رویا

 

 

گاه وامانده و محزون   


بسان خاطرات تلخ سرگشته می مانم


دردهای دلم دردمند تر از همیشه


طاقتم را طاق میکنند


چاره ای برایم نمی ماند


جز اشک هایی که از چشم بیمارم


بی اختیار فرو می چکد


و اندوهی بی پایان


که تارهای دل دردمندم را به بازی میگیرد


و انتظاری مرگ آور


که در تک تک لحظه هایم جاری می شود


باز منتظر خواهم ماند


تا دست یاری تو


درد نهفته و جانکاهم را به پایان رساند


و این حس غریب....


از تارک  وجودم  رخت بربندد

 




      


دلم میخواد یه جایی

که نباشه هیچ کسی..

هیچی دیده نشه

و شنیده نشه صدایی..

من و خدا

یه گوشه از دنیا ،باشیم تک و تنها

خودم میدونم

که خدا میدونه چیه تو دلم

داغون شده ذهن پریشونم

هاج و واج

در هم شدن خیال های سرگردونم

تندی گذر زمان کند میگذره برام

دلم میخواد با صدای بلند

داد بزنم به خدا

خستگی و رویاهای تلخم

نعره بشن برسه به گوش خدا

جیغ بزنم جیغام بشه رعد

بیوفته به جون آسمون

بد بگم به
زمین و زمون

خدای مهربون هم با نگاه رئوف

و دست مهربونش

منو بگیره در آغوشش

بهم بگه هیس..

یواشتر...

آروم هم بگی میشنوم..!

به خودم که بیام آروم شده باشه آشفتگی ذهنم

انگار که هیچ نبوده تو دلم

دلم تهی شده باشه از  هر عطش...

دیگه به هر چی خدا بگه راضی ام

فقط دیگه نباشه هیچ دغدغه ای تو دلم




      

بعضی وقتها..مغز آدم  تو لحظه لحظه های زندگی هنگ می کند 

متفاوت بودنِ لحظه های زندگی ..هیچ وقت  قابل حدس و پیش بینی نیست  

 شاید گاهی زیبایی زندگی همین هست که 

آدم نمیتواند یک لحظه بعدش را تصور و یا حدس بزند

 اما بدی اش هم این است که گاهی یک لحظه بعد هم

ممکن هست با یک اتفاقِ کوچکِ بد یا خوب ..زندگی از این رو به آن رو شود

ممکن است یک فاجعه به بار بیاید و یا توی باتلاقِ منجلاب ِ زندگی غرق شود

ویا بالعکس ،ممکن است  یک خاطره ی شیرین ابدی بر جای گذارد

گاهی واقعا درک و هضم بعضی لحظات

 که منجر به یک اتفاق خاص میشود اصلا قابل درک نیست

اما می توانیم اتفاقاتِ پیش بینی نشده لحظه ها را با دیدگاه مثبت نگاه ودرک کنیم

 وآماده هر گونه اتفاق خاص باشیم و روشی صحیح برای مقابله بیابیم

زندگی مثل شطرنج می ماند ..گاهی از یک چیزهایی گریزان هستی

یا هرازگاهی حس می کنی سایه هایی درتعقیبت هستند

بعضی وقت هم ممکن است احساس کنی یک چیزی مثل سایه در کمینت هست

 و گاهی هم مجبور می شوی با همه چیز و همه کس مقابله کنی

یک روز هم پیش می آید که  ناچار می شوی کیش و...

  گاهی هم  مات و مبهوت ..همه چیز را ازدست میدهی

اینکه آرزو کنیم کاش می شد چند لحظه بعد.. یا لحظات زندگی را پیش بینی کنیم

یک تفکر پر از اغراق هست که هیچ وقت امکان پذیر نخواهد بود

 صد البته که از شیرینی لحظه های زندگی هم  کاسته می کند

 اما کاش آدمها همیشه توی اتفاقها.. تدبر صحیح  وتصمیم درست می گرفتند

بعضی وقتها یک تصمیم عجولانه و مسیرِ اشتباه

 مسبب یک راه طولانی برای مقابله می شود

که شاید ...
یا باید اشتباهات بیشتری مرتکب شد و یا هم مجبور بشویم آنقدر ستیز کنیم

و....تا بتوانیم آن اشتباه را یا کمرنگ و یا جبران کنیم

 




      

دلم میخواد روزها یا شبهایی که هوای دلم گریونی ی

یا آسمونِ دلم ابری و چشام اشک ریزونه

هوا  بشه  طوفانی  و بباره سیلِ بارونی

جز  شُلُپ شُلُپ بارون ، شنیده  نشه  صدایی

منم ناگزیر نشم  توی  جمع

مضطرب و پریشون  بیصدا تو دلم

 به  بهونه ایی  پنهون  شم  کنج حیاط خونه

 یا  یه گوشه  از اتاق

به بهونه ی معاشقه با خدا

بغضم ُ بشکونم، خودمو بسپارم به گریه

ولی زیر بارون

دیگه اشکهام و قطره های باران

روی پهنای صورتم میشن موازی

هق هق گریه ام  با شر شر بارون میشه  تلاقی

دیگه کسی نمیشنوه  صدای گریه ام رو

 یا که حدس  بزنه  قرمزی ی چِشَم رو

 میگن  دیوونگی کردم  تو  نگاه  به آسمون

 چشام رو سپردم زیر شلاقای  بارون

اینطوری منم و دیوونگی ، ولی میشم تخلیه درون

خدایا میشه هر وقت آسمون دلم ابری شد!

آسمونت رو کنی سیل بارون؟

 

دلنوشت:

 

من هیچم نبید .. حالم هم خیلی خوش بی..

فقط وقتی یکم  دلم میگیره .. دستام با قلم رقصش میگیره

 

 

 




      


خدایا! امتحان هست یا تقاص  یا...! 

هر چه باشد سرگردانی و دو راهی ست

مسیر رنجی که برگزیننده اش خود باشیم 

مقصدش را آسان تر گمان می کنیم

اما  راهی را که ناخواسته دربندش میشویم

مقصدش بن بستِ ناتوانی و حیرانی ست

حال که درد دادی ..مرز را هم هویدا می کردی!

گاه ختم می شوم  به تَوَهُم این رنج..

 مسیر زندگی ام را تو به این مشقت کشاندی!؟

یا خود بیراهه رفتم تا به این مِهنت رسیدم!

زبانِ دردم را خوب می فهمم

سخت هست و دردم بسیار درد دارد

 هر روز چنگ میزند بر دل و گلویم

خفه میکند غوغای درونم

  میان بُهت چراهایم  تلخ ، درگیرم

هنوز  اشکِ حیرانِ این تقدیرم

نه...

 تقدیر شاید نباشد!

شاید رویش یک "زخم درون"

 یا سرنوشت یک "بازی آشفته"

شاید  هم ..

سرگردانی ی  احساسِ گره خورده!

دیگر چشمانم هم یاغی شده اند

گاه تصویر دیوانگی را به رُخم میکشند

 جای اینکه پلک بندند و مسیر نگاه را برگرداند

زل زده  به .... میخکوب میشوند




 




      

 

این روزها به هر طریق دلم میشکند

یا شده اند  "زخمِ"  روی دلم ..

یا میشوند "دردی" درونِ دلم

و من با چشمان بارونی ام .. خیره به آسمان 

زخم های حک شده ی دلم رو برای خدا وا میکنم

و" دونه دونه " شکستنی های قلبم رو

"کشان کشان" به خدا گره میزنم

این روزها ..

کلبه ی دلم ، شده" خشت خشت" سکوتِ خیس

چشمانم.. سکوتی خیس

قلبم .....

خدایا ..این روزها چقدر با تو معامله میکنم

"باز هم معامله ای دیگر"

تو کمکم کن..

من ، قلب  شکسته ام رو ..

این "زخم " .. و "درد تاول های " دلم رو

به خاطر تو .. خودم میشوم مرحم

 صدای شکستن غرورم ..و لِه شدنِ فریاد درونم رو

به خاطر تو.. با " مُهر سکوت" میکنم خاموش

اما ..تو صبورم کن

از "خستگی" و "سنگینی" بارِ حجمِ دلم

این روزها ..

 ترسم که بشکنم.. هم از درون و هم از برون

"اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ الصَّبْرَ"

14 شهرویر 94 





      

 


قدیما..  « پارسی یار» محیطش خَش  و با وفا  بی

بعضی فیدها شیرین ُ طنز و گاهی با نمک بی 

همش  بحث ُ حدیث بی..گاهی  حرف ُ حریف بی ..

یه وقت  جنگ ُ جدال  بی  ..ولی بین همه..  صلح ُ صفا بی

بیشتر  بازنشر ُ لایک بی ..خلاصه خُش  شلوغ  و خیلی خاش بی

 به همه می گفتُم  اینجا همش خومونیم

انگار که اصن ..غریب  تومون  نی

الان  خیلی  وقتِ که وابیده  خلوت .. 

یه وقت هم می کنن مسدودُ  پاتَم می کنَن قهر

کاشکی  وِی می  یه جوری کاربرِل اسبق بشن  جمع!

خومَم  سی  «پارسی یارِ»  قبلی  وابیدُمِ  دلتنگ

یعنی  ویمو که  وا بو  مثِ   قَبلَن ..!

.بازم وابیم خومونی و بشینیم  دور هم جمع !

یکی فید بِیلِ  وُ مانَم  ردیفابیمُ  بزنیم  گَپ

 




      


http://8pic.ir/images/gi5yc42zvctqtacjya7b.gif?w=400&h=120



از جاده های طولانی  تاریخ که می گذری..از مرز  تاریخچه اش که عبور میکنی   

صفحه  سرخِ  خونین  ظهر عاشورا را که  در ذهن  ورق می زنی

حکایتِ  تشنه لبِ سقای دشتِ کربلا  با چشمِ دل لمس می شود

و این مقدمه ایی بود 

که تاسوعای حسینی  با سخاوت ِدستان ِ بریده ی ابالفضل العباس رقم خورد

و سرچشمه خونین حسین و یاران باوفایش درصحرای کربلای پر بلا

 و عاشورای سوزان و خونینِ مظلومیت در صحنه روزگاربه نمایش گذاشته شد و خاتمه یافت

  قدمِ  دلِهای  پر درد .. یا  قلب های  پر از  یاس

نگاه های  لبریز از التجا .. یا دست های پر از  التماس

دخیل بسته اند  به اجابت  ابوالفضل العباس

در روضه ها .. در مداحی ها .. «تاسوعا» را که  دنبال میکنی

آب زلال «فرات» به تصویر کشیده شده و قامتی رشید..با لبِ  تشنه و خشکیده

 چشم به موجهای رقصانِ آب دوخته و

کویر ترک خورده ی لبش تمنا می کند جرعه ای  آب را

 تا عطشِ درونش خاموش شود و زخمِ دلش التیاب بخشد

هر دو دست به آغوش آب فرو می برد..موجهای رقصانِ آب..در دستانش  می لغزد

قطره های آب  برای رسیدن به آستان لبش..از هم سبقت می گیرند

 نورآفتاب بر جسمِ خسته اش تازیانه می زند وخنکای زلالِ آب روی دستانش عشوه میکند

 تشنگی..رمقش را بریده و کویر لبش از حرارت آفتابِ داغ.. ترک برداشته

فرات.. لبهایش را به آغوش می طلبد و موجهای آب در گوشش نجوا میکند

چشمان بی رمقش به فرات خیره مانده..و آب چون آینه در برابر دیدگانش می درخشد

 زلالی آب ..دهان خشک و تشنه اش را میهمان می کند

نگاهش به عمق آب فرو می رود

و تصویر خیمه ها درحاشیه نوارهای بارکه ی آفتاب هویدا می شود

آفتابِ  سوزان  بی رحمانه  شلاقهای  سوزناکش  را

بر پیکر ِزمین و لبهای تشنه و جسم های بی رمق ِخسته.. فرود می آورد

و زمین  و زمان  با هم  میشنود  جهنمِ سوزانِ  حیات

 ضجه کودکان و زنان تشنه لب در خیمه ها..بر جانش سنگینی می کند

لمس میکند عطشِ شان را و قلبش  از آتشِ غم  گداخته می گردد

 زمان..جسورانه دست به سینه ..گوشه ای به توقف ایستاده است

و تاریخ  با  بی رحمی .. صحنه های درد را به نظاره می نشیند

          خورشید  سایه ی  بلا  می شود  و حرارتِ  آتشینش

         بر زخمهای  دشت ِ دلها می تابد و کویرِ برهوت  لبها را می سوزاند
     
زلالی ی  آب  در چشمانش  آینه  می شود

نگاه های منتظر و لبهای تشنه و جسم های خسته که به علقمه چشم دوخته اند

جلوی چشمانش صف آرایی می کند
ادامه مطلب...



برچسب ها : کربلا  ,  سقا  , 
      

گفت: « دلنوشته »  چیه؟ گفتم : "  صدای احساس " ..

 میتونه  سکوت  باشه  یا  آغشته  به فریاد

مهم ..هوای آسمانِ دلتِ

  میتونه ..واژه بارون  باشه ،  یا شاید هم  به رویایی  مهتاب

یا  میشه  گفت  « ندای  دل » میتونه .."وصف"  باشه  یا  پر از  "شِکوِه"

مهم .. ادای  کلامتِ

 میتونه ..لبریز از عشق  باشه.. یا  آکنده از کینه

پنجره ی  درونــت  رو بــاز کن ..پرنده ی  دلت رو پرواز ده

امتداد  احساست  رو  وسعت  ببخش

واژهای  گمشده  رو  توی  صندوقچه ی ذهنت  بیاب 

به احساست  بال وُ پر بده ..توی  آسمون  دلت رهایش  کن

بهش  شاخه  وُ برگ  بده ..حسِ درونت  رو شــکوفا  بکن

با عطر نفست  بهش  طراوت  ببخش..و با قلمِ  اشکت  جاریش کن

بسپار به  زبانِ قلم ..به  ندای درون..به  پهنای  صفحه ی  دل

بنویس .. با  فـــریاد  بی صدا ..

با سوزِ عشق .. یا دردِ دل..با زبانِ نیازت...یا  قدرتِ  بیانت

حک  کن  روی  صفحه  دلــت

میشه  ابراز وجودت .. یا که  تعبیر درونت

بنویس با  گل برگِ واژه ها ، ثبت کن در گذرگاه خاطرات

http://s5.picofile.com/file/8151642642/index.jpg



وقتی لبریز از احساس میشی

توی سبدِ خیالت واژه ها ردیف به ردیف بافته میشند..میشه خیالبافی

با قلم بیانت شکوفه بارون میشند..میشه گل واژه

توی ذهنت رژه  میرن...کنار هم  صف آرایی می کنند

بهش حس میدی ..علامت میدی..میشه حرف

بهش حرکت میدی..صدا میدی..میشه فریاد

تصویر میدی..لمس میشند..میشه دلنشین

با زبانِ قلم روی صفحه دلت جاریش میکنی..میشه دلنوشته

و چقدر زیباست دست به دست هم دادن و تصویر ذهن را ساختن





      

آقا جان

سالهاست مه دلتنگی بر دل و درونم سایه افکنده

ومن همنفس با زائرانت نفس میکشم

مسافرت نیستم.. اما ..

   نگاهم شده یک عالمِ التماس .. وجودم  گره خورده در بندِ انتظار

  درونم شده یک دنیا حرفِ پر حسرت ....

و پاهای دلم ، گوشه گوشه ی ضریح شش گوشه ات  گرفته زانوی غم در بغل

یا حسین....

ردِ پای التماس هایم را در کوچه پس کوچه های  قلبم نشنیده ایی آیا؟!

 سالهاست هوای  دلِ شکسته ام  شده غبار دلتنگی

آسمان دلم  شده  بارانی...

دلتنگی ام شده بغض ..و  قدمهایم شده قلم ..

حرفهایم شده گریه .. و  اشکهایم شده عطش ..

خسته م آقا...

 چون پرنده ایی  پر و بال شکسته و بی پناه

از گذرگاه های طولانی فاصله های نا تمام

از سیلی های انتظار ..از بی انتهایی درد فراق

تو بخواهی و دعوتم کنی آقا..

فاصله ها خاتمه می یابد

و بهشتِ  زیبای کرببلایت.. با رویاهایم  تعبیر می شود

93/8/10




هر وقت که گفته میشه از کربلا ..یا که نوشته میشه از حسین و عباس

دلم میشه عاشق وبیقرار .. چشام میشه انتظار

وحسرتِ آرزوی دیدنِ حرمِ یار

خسته  نیستم از تکرار نگاه های غمناکم  به عکسِ  بین الحرمینت

ولی  دلشکسته ام  از دستِ ردی که می زنی به سینه ام

توی صفحه  دلم مینویسم  با قلمِ  اشک  و سوزِ آه

که شاید کنی یه گوشه چشمی به من  و یا کنی دعایم مستجاب

و من ببویم  بوی سیبِ حرمت.. یا که ببوسم ضریح شش گوشه ات
یا حسین


---------------------
دلنوشته پارسی یار
93/8/20




      
   1   2      >


کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر