سفارش تبلیغ
صبا
بانــوی دشت رویــــا

 پاییز انگار فصل سردی دلهاست

هر نفس آهی ست از خزان سرد سکوت

هوای دل انگیز پاییزی ذره ذره غم انگیز باید سرود

طراوت از واژه ها اندک اندک بر می چیند

چشمها را قطره قطره می گریاند

 حرفها  آرام آرام سکوت می شود

و تنهایی تا انتهای بی رمقی ،هجوم می آورد


 




      

دیروز دلم گرفته بود

در واقع هر وقت دلم می گیره ، یا دلتنگ میشم

 میرم سرغ کتاب گنجهای معنوی ، بعضی دعاهاش خیلی بهم آرامش میده

یا چند صفحه از قرآن می خونم و دلم آروم میشه

 یا سیستم رو روشن می کنم 

حالا چه توی صفحه ورد ، چه توی وبلاگم چند دلگویه می نویسم

یا اینکه مثل دیروز میرم تو حیاط و با گلهام حال و هوایی عوض میکنم



اما تابستون مگه رمقی برای گلهام می زاره!

امسال هم که تابستون  فقط داغ که نه ، داغون بود و داغون می کرد

دیروز بعد از چیدن برگهای خشک شده و تعویض بعضی از گلهای خشک شده  دوست داشتن

گلها اگر چه کمی لخت شدند اما بعد از چیده شدن برگهای خشک، جانِ دوباره گرفتنبووووس



اومدم تو حیاط دیدم گل بنجامین که یه درختچه خوشگل شده بود کاملا خشک شده

الان یکی دو ماهی هست همه ی برگهاش زرد و خشک شده بود

ولی من دلم نمیومد از توی گلدون درش بیارم و فقط با تاسف نیگاش می کردم دلم شکست

دو تا گل آگاو ِ م هم که خشک شده بودن ولی کمی برگ سبز زده بودن

روی سکونی گل همیشه سبز ( اسمش رو یادم رفته ) از شدت گرما گندیده شده بود

و درخت نخلم هم برگهاش خشک شده بودن

یادش بخیر به خاطر هوای گرم و خشک ،گلها رو اوردم توی گلخونه

اما متاسفانه توی گلخونه هم آفتاب خیلی کم بهشون می تابید

و اینجا هم در امان نبودند و خشک شدن


گلدونها رو اوردم بیرون تا گلهای خشک شده رو با گلهای دیگه عوض کنم

بعد از تعویض گلدون های کوچیک

تصمیم گرفتم گلهای خشک شده گلدون های بزرگ رو هم عوض کنم

ولی می دونستم به تنهایی از عهده اش بر نمیام ترسیدم

صدای پسرم زدم که آقا مَهدی میای کمکم گلدونهای بزرگ، گلشون رو عوض کنیم ؟

میگه  آره مادر  ، 50 هزار تومن شوخی

گفتم اگه بگم نه ، می ترسم راستکی بره و دست تنها شم گفتم قبول بیا مادر پوزخند

اینم گلدونهای کوچیکی که خودم گلهاشونو عوض کردم دوست داشتن

 گلِ گلدون روی سکونی رو با کمک پسرم عوض کردیم

و گلهای گندیده شده رو بزور با ریشه ضخیمش از خاک در اوردیم

و دوباره خاک رو شخم زدیم  خسته کننده


اینهم نخل بیچاره من ، که برگهای خشکش زده شد

و گلدون دومی  رو هم که گلش رو عوض کردیم 

به پسرم رو کردم گفتم مادر بیا اون گلدون بالایی رو هم عوض کنیم

و گلش رو به جای گل بنجامین خشک شده توی اون گلدون بزنیم

گفت 75 هزار تومن یعنی چی؟

میگم مامان خجالت بکش میخوای به مادرت کمک کنی باید ازش پول بگیری ؟ نکته بین

میگه خب چیکار کنم جوونم ، بیکارم ، باید یه جوری کار کنم و پول درآرم دیه جالب بود

دیگه هر دومون خیلی خسته شده بودیم خسته کننده

میگم مادر من که دیگه رمقی ندارم 

باشه 75 تومن رو بهت میدم حیاط رو هم برام بشور شوخی

میگه باشه 100 تومن وااااای

میگم مهدی بخدا میام میزنمت خودت گل شی بزنمت توی گلدون هاااا! قاط زدم قابل بخشش نیست

اینم از جوونهای این دوره زمونه  شوخیبووووس

آخیش تموم شد دوست داشتن گلهام یکم جون گرفتن ها دوست داشتن




      

چقدر آرام و رها

میان ابرهای دورِ دور

سرشار از شمیمِ خیس باران

در آغوش خدا

می شود آرام گرفت وخوابید

و رهایی را با تمام وجود حس کرد

همان ابرهایی که نم نمشان را در صندوقچه ی دل

در پستوی گرد گرفته ی خاطره ها

هم میتوان یافت..





      

باز هم اشک

و منُ آه و درد

باز هم غم زدگی

در به دری

باز هم غربتُ

بازآسیمه سری

باز هم

این دل آشفته ی من

باز هم

مستی ناگفته ی من

باز هم

کوچ غریبانه ی من

باز هم

خستگی لحظه ی درد

باز من....

باز صد افسوس و سراب

و باز هم ...! این قصه مداوم است.





      

خداوندا

از آن بالا اگر دیدی، که می بینی

تلاشم را، دعایم را، تقلی و نیازم را

بگو با من، گناهم را، جوابم را

نظر کن بر من مسکین 

من غمگین و تنها  اندر این غربت

تو که آن شب بدیدی حال زارم را

شنیدی ناله های جان گدازم را

عجزم را، نیازم را

بی پناهی های پنهان درونم را

مگر تو خود نگفتی تا بخوانیمت

اجابت می کنی آن دم دعایم را

تو می دانی درونم را، برونم را

خداوندا، خداوندا

به در گاهت هزاران بار توبه

که ..................


 




      

چه شبهایی تو را

در خلوت تو دعا کردم

گویی هزاران بار با تو من

وداع کردم

تو از بخشنده گی خود

بخشیدیو من خرابش کردم

حرف من از کفرو

این دل خسته نیست

چه شبهایی سر به سجده بردم

به درگاه تو

اما زمزمه ایی میخواند

که دیگر معبودی نیست

سکوتی از من و یک بیداری

خداوندا این تکلیف است

که من همیشه در خواب و

تو بیداری....





      

با نام و یاد خدا

خوشحالم که عضو خانواده بزرگ پارسی بلاگ هستم

بازگشت دوباره ام  به خاطر لطف و محبت سرشار

 و خالصانه ی عزیزانی چون شماست که از دلتنگی ها نوشتید

و گوهر محبت و قدردانی دوستی ها بودن ، را به نمایش گذاشتید

 و با قلم سبز شما بود که بهاری در لابلای خزان شکوفه زد

 و بذر امید در دلها کاشته شد...

همانطور که از قدیم گفتند "دل به دل راه دارد" ..

 در واقع  فیدهای شما ؛ دلتنگی من را فریاد زدند

 و من به عینه دیدم چه سان ،ثمره ی دوست داشتن هایم

 در دل نوشته های شما تبلور پیدا کرد

 این شما بودید که در پارسی با روحیه ای پر امید قلم چرخاندید

 و راه پر پیچ و خم بازگشت را بر من هموار کردید ...

بالطبع "مادرهما"  با دیدن چنین الطافی از سوی شما خوبان،

 بازنگشتن به پارسی را ناسپاسی و قدر ناشناسی دانسته

و تصمیم گرفت زودتر از موعد،

دیگر بار به آغوش گرم این خانواده مجازی

 اما حقیقتا همدل و یک رنگ و بی ریا و مهربان برگردد

 امید که باز هم این خانواده مجازی با شور و نشاطی بیشتر از سابق

 به حیات خود ادامه دهد و همه در کنار هم

 گرمابخش و معنی بخش این محفل ارزشمند باشیم





      

 

در کاروانی ب مقصد "تو" نام می نویسم!

تمام دلتنگی هایم را می ریزم توی چمدان و راهی ات می شوم!

دست و پای دلم را گم کرده ام!

وقتی هوای حریمت به سرم می خورد دوست دارم کبوترانه در هوایت پرواز کنم

اما بال و پری شکسته دارم

راستی آقا جان!

نمی دانستم همین که سلام گویم, پاسخم می دهی

نمیدانم وقتی به حرمت رسم چطور سلام دهم!

چطور تعظیم کنم، چطور به تماشایت بنشینم!

دلم عجیب حرمت را می خواهد

فرقی نمی کند یک ساعت یا بیشتر !

حتی به گفتن یک

"السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام"

راضی ام ..

پس به مهربانیت مرا بطلب ...

چقدر کودکانه_ بی دروغ، بی ریا_ دوستت دارم!

ای حضرت غریب الغربا





      

قدیما « پارسی یار» محیطش خَش  و با وفا  بی

بعضی فیدها شیرین ُ طنز و گاهی با نمک بی 

همش بحث ُ حدیث بی ، گاهی  حـــــرف ُ حریف بی

یه وقت جنگ ُجدال بی ، ولی بین همه صلح ُصفا بی

بیشــــتر  بازنشـــــر ُ لایک بــــــی

خلاصه خُش  شلوغ  و خیـــــلی خاش بـــی

 به همه می گفتُم اینجـــــــا همش خومونیم

انگار که اصن غریـــــب تومون نــــــی

الان  خیلــــــــــــی  وقتِ که وابیده خلوت

یه وقت هم می کنن مسدودُ پاتَم می کُنَن قهر

کاشکی  وِی می  یه جوری کاربرِل سابق بشن جمع!

خومَم  سی «پارسی یارِ»  قبلی وابیدُمِ دلتنگ

یعنی  ویمو که  وا بو  مثِ  قَبلَن !

بازم وابیم خومونی و بشینیم دور هم جمع !

یکی فید بِیلِ  وُ مانَم  ردیفابیمُ بزنیم گَپ





      

از جاده های طولانی  تاریخ که می گذری..از مرز  تاریخچه اش که عبور میکنی   

صفحه  سرخِ  خونین  ظهر عاشورا را که  در ذهن  ورق می زنی

حکایتِ  تشنه لبِ سقای دشتِ کربلا  با چشمِ دل لمس می شود

و این مقدمه ایی بود 

که تاسوعای حسینی  با سخاوت ِدستان ِ بریده ی ابالفضل العباس رقم خورد

و سرچشمه خونین حسین و یاران باوفایش درصحرای کربلای پر بلا

 و عاشورای سوزان و خونینِ مظلومیت در صحنه روزگاربه نمایش گذاشته شد و خاتمه یافت

  قدمِ  دلِهای  پر درد .. یا  قلب های  پر از  یاس

نگاه های  لبریز از التجا .. یا دست های پر از  التماس

دخیل بسته اند  به اجابت  ابوالفضل العباس

در روضه ها .. در مداحی ها .. «تاسوعا» را که  دنبال میکنی

آب زلال «فرات» به تصویر کشیده شده و قامتی رشید..با لبِ  تشنه و خشکیده

 چشم به موجهای رقصانِ آب دوخته و

کویر ترک خورده ی لبش تمنا می کند جرعه ای  آب را

 تا عطشِ درونش خاموش شود و زخمِ دلش التیاب بخشد

هر دو دست به آغوش آب فرو می برد..موجهای رقصانِ آب..در دستانش  می لغزد

قطره های آب  برای رسیدن به آستان لبش..از هم سبقت می گیرند

 نورآفتاب بر جسمِ خسته اش تازیانه می زند وخنکای زلالِ آب روی دستانش عشوه میکند

 تشنگی..رمقش را بریده و کویر لبش از حرارت آفتابِ داغ.. ترک برداشته

فرات.. لبهایش را به آغوش می طلبد و موجهای آب در گوشش نجوا میکند

چشمان بی رمقش به فرات خیره مانده..و آب چون آینه در برابر دیدگانش می درخشد

 زلالی آب ..دهان خشک و تشنه اش را میهمان می کند

نگاهش به عمق آب فرو می رود

و تصویر خیمه ها درحاشیه نوارهای بارکه ی آفتاب هویدا می شود

آفتابِ  سوزان  بی رحمانه  شلاقهای  سوزناکش  را

بر پیکر ِزمین و لبهای تشنه و جسم های بی رمق ِخسته.. فرود می آورد

و زمین  و زمان  با هم  میشنود  جهنمِ سوزانِ  حیات

 ضجه کودکان و زنان تشنه لب در خیمه ها..بر جانش سنگینی می کند

لمس میکند عطشِ شان را و قلبش  از آتشِ غم  گداخته می گردد

 زمان..جسورانه دست به سینه ..گوشه ای به توقف ایستاده است

و تاریخ  با  بی رحمی .. صحنه های درد را به نظاره می نشیند

          خورشید  سایه ی  بلا  می شود  و حرارتِ  آتشینش

         بر زخمهای  دشت ِ دلها می تابد و کویرِ برهوت  لبها را می سوزاند
     
زلالی ی  آب  در چشمانش  آینه  می شود

نگاه های منتظر و لبهای تشنه و جسم های خسته که به علقمه چشم دوخته اند

جلوی چشمانش صف آرایی می کند
ادامه مطلب...


      
   1   2      >


کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر