سفارش تبلیغ
صبا
بانوےِ دشتِ رؤیا

هنوز در باورمان نمی گنجد بهارِ بی تو!

انگار رفتننت زیبایی بهار را هم پایان داده است

ماه هاست روزها  را چه غریبانه  به شب رسانیدیم

  و فریاد را ، از نگاه های همدیگه در سینه حبس کردیم

و چقدر سخت است در دل گریستن و......

و صدای لبخند و نگاه مهربانِ تو به جای گوشه های خانه

گوشه ی قبر  زیر خروارها خاک دفن گردیده

امسال جای سبزه ، اندوهِ یادِ تو

 در نگاه های ماتم زده ی ما جوانه می زند

و نگاه هایمان چه تلخ از خاطره های تو عبور می کند

 و لحظه هایمان بی حضور تو می میرد

ماه هاست دلتنگی هایمان در کنار مزار تو طی می شود

 و در نهایت ناباوری ، باورمان می شود که دیگر نیستی

اما تصویر نگاه مهربانِ تو ، در قابِ نگاه و یادمان تداعی می شود

در میان موجی از ناباوری در حسرتِ یادت

 و به پاسِ مهر و وفایت می سوزیم

هنوز در بُهت و ناباوری ایم

از آن صبحی که نگاه بیمار و رنجورت

  در نگاهای ملتمسانه ی ما برای همیشه خشکید

در حسرتِ آن صبح ِ تلخِ نفس گیرِ مرداد

 که نفس های بی رمقِ تو هم از پا افتاد

بی تو با خاطراه هایت چه کنیم؟

فلک پرپرنمودی سنبل ما

اجل اتش زدی بر این دلِ ما

هزاران میل حسرت باغبان داشت

تو بیرحانه چیدی این گل ما




      

نفسم هایم را می شمارم

چشم هایم را فرو می بندم

به یاد می آورم

خاطراتِ مانده در دلم

حرف های نیمه تمامِ گنجینه ی تنم

چشم می گشایم تا نفس هایم طعم تازه بگیرد

افق ها در نگاهم جلوه ای تازه بیابد

چراغ امید را در آشیان دلم روشن نگه می دارم

چشم می گشایم تا دلم رنگ و بوی تازه بگیرد

سنگفرش کوچه ی دلم ،قدمهای بارانِ نوید را

در آغوش گرم خود می فشارد

و.........................

و برای همیشه تمام ....

می خواهم فراموش کنم

همه ی .....

همه ی خاطراتِ خیسم را.....

 

 




      

لمس سرما و سوز


در آغوش های اجبار


چنگ می زند


دست های رعشه بر اندام امید





      

 پاییز انگار فصلِ سردیِ دل هاست

هر نفس آهی ست از خزانِ سردِ سکوت

هوای دل انگیز سرودن، ذره ذره حُزن انگیز می بارد 

طراوت از واژه ها اندک اندک بـــر می چیند

چشم ها را قطره قطره مـــی گریاند

 حرف هـــا  آرام آرام سکــــوت می شود

و تنهایی تا انتهای بی رمقی ،هجوم می آورد





      

چقدر آرام و رها

میان ابرهای دورِ دور

سرشار از شمیمِ خیس باران

در آغوش خدا

می شود آرام گرفت وخوابید

و رهایی را با تمام وجود حس کرد

همان ابرهایی که نم نمشان را در صندوقچه ی دل

در پستوی گرد گرفته ی خاطره ها

هم میتوان یافت..





      

باز هم اشک و منُ آه و درد

باز هم غم زدگی در به دری

باز هم غربتُ بازآسیمه سری

باز هم این دل آشفته ی من

باز هم مستی ی ناگفته ی من

باز هم کوچ غریبانه ی من

باز هم خستگی لحظه ی درد

باز من...باز صد افسوس و سراب

و باز هم ...! این قصه مداوم است.





      

خداوندا

از آن بالا اگر دیدی، که می بینی

تلاشم را، دعایم را، تقلا و نیازم را

بگو با من، گناهم را، جوابم را

نظر کن بر منِ مسکین 

منِ غمگین و تنها در این غربت

تو که آن شب بدیدی حال زارم را

شنیدی ناله های جان گدازم را

عجزم را، نیازم را

بی پناهی های پنهانِ درونم را

مگر تو خود نگفتی تا بخوانیمت

اجابت می کنی دعایم را

تو می دانی درونم را، برونم را

خداوندا، خداوندا

به در گاهت هزاران بار توبه

که ..................





      




      

با نام و یاد خدا

خوشحالم که عضو خانواده بزرگ پارسی بلاگ هستم

بازگشت دوباره ام  به خاطر لطف و محبت سرشار

 و خالصانه ی عزیزانی چون شماست که از دلتنگی ها نوشتید

و گوهر محبت و قدردانی دوستی ها بودن ، را به نمایش گذاشتید

 و با قلم سبز شما بود که بهاری در لابلای خزان شکوفه زد

 و بذر امید در دلها کاشته شد...

همانطور که از قدیم گفتند "دل به دل راه دارد" ..

 در واقع  فیدهای شما ؛ دلتنگی من را فریاد زدند

 و من به عینه دیدم چه سان ،ثمره ی دوست داشتن هایم

 در دل نوشته های شما تبلور پیدا کرد

 این شما بودید که در پارسی با روحیه ای پر امید قلم چرخاندید

 و راه پر پیچ و خم بازگشت را بر من هموار کردید ...

بالطبع "مادرهما"  با دیدن چنین الطافی از سوی شما خوبان،

 بازنگشتن به پارسی را ناسپاسی و قدر ناشناسی دانسته

و تصمیم گرفت زودتر از موعد،

دیگر بار به آغوش گرم این خانواده مجازی

 اما حقیقتا همدل و یک رنگ و بی ریا و مهربان برگردد

 امید که باز هم این خانواده مجازی با شور و نشاطی بیشتر از سابق

 به حیات خود ادامه دهد و همه در کنار هم

 گرمابخش و معنی بخش این محفل ارزشمند باشیم





      

 

در کاروانی ب مقصد "تو" نام می نویسم!

تمام دلتنگی هایم را می ریزم توی چمدان و راهی ات می شوم!

دست و پای دلم را گم کرده ام!

وقتی هوای حریمت به سرم می خورد دوست دارم کبوترانه در هوایت پرواز کنم

اما بال و پری شکسته دارم

راستی آقا جان!

نمی دانستم همین که سلام گویم, پاسخم می دهی

نمیدانم وقتی به حرمت رسم چطور سلام دهم!

چطور تعظیم کنم، چطور به تماشایت بنشینم!

دلم عجیب حرمت را می خواهد

فرقی نمی کند یک ساعت یا بیشتر !

حتی به گفتن یک

"السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام"

راضی ام ..

پس به مهربانیت مرا بطلب ...

چقدر کودکانه_ بی دروغ، بی ریا_ دوستت دارم!

ای حضرت غریب الغربا





      
   1   2   3   4   5   >>   >


کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر