سفارش تبلیغ
صبا
بانوےِ دشتِ رؤیا

نفسم هایم را می شمارم

چشم هایم را فرو می بندم

به یاد می آورم

خاطراتِ مانده در دلم

حرف های نیمه تمامِ گنجینه ی تنم

چشم می گشایم تا نفس هایم طعم تازه بگیرد

افق ها در نگاهم جلوه ای تازه بیابد

چراغ امید را در آشیان دلم روشن نگه می دارم

چشم می گشایم تا دلم رنگ و بوی تازه بگیرد

سنگفرش کوچه ی دلم ،قدمهای بارانِ نوید را

در آغوش گرم خود می فشارد

و.........................

و برای همیشه تمام ....

می خواهم فراموش کنم

همه ی .....

همه ی خاطراتِ خیسم را

آخرین دلنوشت از صفحه ی کلبه دلم

 




      

لمس سرما و سوز


در آغوش های اجبار


چنگ می زند


دست های رعشه بر اندام امید





      

 پاییز انگار فصلِ سردیِ دل هاست

هر نفس آهی ست از خزانِ سردِ سکوت

هوای دل انگیز سرودن، ذره ذره حُزن انگیز می بارد 

طراوت از واژه ها اندک اندک بـــر می چیند

چشم ها را قطره قطره مـــی گریاند

 حرف هـــا  آرام آرام سکــــوت می شود

و تنهایی تا انتهای بی رمقی ،هجوم می آورد





      

چقدر آرام و رها

میان ابرهای دورِ دور

سرشار از شمیمِ خیس باران

در آغوش خدا

می شود آرام گرفت وخوابید

و رهایی را با تمام وجود حس کرد

همان ابرهایی که نم نمشان را در صندوقچه ی دل

در پستوی گرد گرفته ی خاطره ها

هم میتوان یافت..





      

باز هم اشک و منُ آه و درد

باز هم غم زدگی در به دری

باز هم غربتُ بازآسیمه سری

باز هم این دل آشفته ی من

باز هم مستی ی ناگفته ی من

باز هم کوچ غریبانه ی من

باز هم خستگی لحظه ی درد

باز من...باز صد افسوس و سراب

و باز هم ...! این قصه مداوم است.





      

خداوندا

از آن بالا اگر دیدی، که می بینی

تلاشم را، دعایم را، تقلا و نیازم را

بگو با من، گناهم را، جوابم را

نظر کن بر منِ مسکین 

منِ غمگین و تنها اندر این غربت

تو که آن شب بدیدی حال زارم را

شنیدی ناله های جان گدازم را

عجزم را، نیازم را

بی پناهی های پنهانِ درونم را

مگر تو خود نگفتی تا بخوانیمت

اجابت می کنی دعایم را

تو می دانی درونم را، برونم را

خداوندا، خداوندا

به در گاهت هزاران بار توبه

که ..................





      

چه شبهایی تو را در خلوت تو دعا کردم

گویی هزاران بار با تو من  وداع کردم

تو از بخشنده گی خود  بخشیدی یُ من خرابش کردم

حرف من از کفر و این دل خسته نیست

چه شبهایی سر به سجده بردم به درگاه تو

اما زمزمه ایی میخواند  که دیگر معبودی نیست

سکوتی از من و یک بیداری

خداوندا این تکلیف است

که من همیشه در خواب و تو بیداری....





      

 

در کاروانی ب مقصد "تو" نام می نویسم!

تمام دلتنگی هایم را می ریزم توی چمدان و راهی ات می شوم!

دست و پای دلم را گم کرده ام!

وقتی هوای حریمت به سرم می خورد دوست دارم کبوترانه در هوایت پرواز کنم

اما بال و پری شکسته دارم

راستی آقا جان!

نمی دانستم همین که سلام گویم, پاسخم می دهی

نمیدانم وقتی به حرمت رسم چطور سلام دهم!

چطور تعظیم کنم، چطور به تماشایت بنشینم!

دلم عجیب حرمت را می خواهد

فرقی نمی کند یک ساعت یا بیشتر !

حتی به گفتن یک

"السلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیه السلام"

راضی ام ..

پس به مهربانیت مرا بطلب ...

چقدر کودکانه_ بی دروغ، بی ریا_ دوستت دارم!

ای حضرت غریب الغربا





      

قدیما « پارسی یار» محیطش خَش  و با وفا  بی

بعضی فیدها شیرین ُ طنز و گاهی با نمک بی 

همش بحث ُ حدیث بی ، گاهی  حـــــرف ُ حریف بی

یه وقت جنگ ُجدال بی ، ولی بین همه صلح ُصفا بی

بیشــــتر  بازنشـــــر ُ لایک بــــــی

خلاصه خُش  شلوغ  و خیـــــلی خاش بـــی

 به همه می گفتُم اینجـــــــا همش خومونیم

انگار که اصن غریـــــب تومون نــــــی

الان  خیلــــــــــــی  وقتِ که وابیده خلوت

یه وقت هم می کنن مسدودُ پاتَم می کُنَن قهر

کاشکی  وِی می  یه جوری کاربرِل سابق بشن جمع!

خومَم  سی «پارسی یارِ»  قبلی وابیدُمِ دلتنگ

یعنی  ویمو که  وا بو  مثِ  قَبلَن !

بازم وابیم خومونی و بشینیم دور هم جمع !

یکی فید بِیلِ  وُ مانَم  ردیفابیمُ بزنیم گَپ





      

از جاده های طولانی  تاریخ که می گذری..از مرز  تاریخچه اش که عبور میکنی   

صفحه  سرخِ  خونین  ظهر عاشورا را که  در ذهن  ورق می زنی

حکایتِ  تشنه لبِ سقای دشتِ کربلا  با چشمِ دل لمس می شود

و این مقدمه ایی بود 

که تاسوعای حسینی  با سخاوت ِدستان ِ بریده ی ابالفضل العباس رقم خورد

و سرچشمه خونین حسین و یاران باوفایش درصحرای کربلای پر بلا

 و عاشورای سوزان و خونینِ مظلومیت در صحنه روزگاربه نمایش گذاشته شد و خاتمه یافت

  قدمِ  دلِهای  پر درد .. یا  قلب های  پر از  یاس

نگاه های  لبریز از التجا .. یا دست های پر از  التماس

دخیل بسته اند  به اجابت  ابوالفضل العباس

در روضه ها .. در مداحی ها .. «تاسوعا» را که  دنبال میکنی

آب زلال «فرات» به تصویر کشیده شده و قامتی رشید..با لبِ  تشنه و خشکیده

 چشم به موجهای رقصانِ آب دوخته و

کویر ترک خورده ی لبش تمنا می کند جرعه ای  آب را

 تا عطشِ درونش خاموش شود و زخمِ دلش التیاب بخشد

هر دو دست به آغوش آب فرو می برد..موجهای رقصانِ آب..در دستانش  می لغزد

قطره های آب  برای رسیدن به آستان لبش..از هم سبقت می گیرند

 نورآفتاب بر جسمِ خسته اش تازیانه می زند وخنکای زلالِ آب روی دستانش عشوه میکند

 تشنگی..رمقش را بریده و کویر لبش از حرارت آفتابِ داغ.. ترک برداشته

فرات.. لبهایش را به آغوش می طلبد و موجهای آب در گوشش نجوا میکند

چشمان بی رمقش به فرات خیره مانده..و آب چون آینه در برابر دیدگانش می درخشد

 زلالی آب ..دهان خشک و تشنه اش را میهمان می کند

نگاهش به عمق آب فرو می رود

و تصویر خیمه ها درحاشیه نوارهای بارکه ی آفتاب هویدا می شود

آفتابِ  سوزان  بی رحمانه  شلاقهای  سوزناکش  را

بر پیکر ِزمین و لبهای تشنه و جسم های بی رمق ِخسته.. فرود می آورد

و زمین  و زمان  با هم  میشنود  جهنمِ سوزانِ  حیات

 ضجه کودکان و زنان تشنه لب در خیمه ها..بر جانش سنگینی می کند

لمس میکند عطشِ شان را و قلبش  از آتشِ غم  گداخته می گردد

 زمان..جسورانه دست به سینه ..گوشه ای به توقف ایستاده است

و تاریخ  با  بی رحمی .. صحنه های درد را به نظاره می نشیند

          خورشید  سایه ی  بلا  می شود  و حرارتِ  آتشینش

         بر زخمهای  دشت ِ دلها می تابد و کویرِ برهوت  لبها را می سوزاند
     
زلالی ی  آب  در چشمانش  آینه  می شود

نگاه های منتظر و لبهای تشنه و جسم های خسته که به علقمه چشم دوخته اند

جلوی چشمانش صف آرایی می کند
ادامه مطلب...


      
   1   2   3   4   5   >>   >


کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر