شبکه اجتماعی پارسی زبانانپارسی یار

پيام

چراغ جادو
+ [پيامک] شب پنج شنبه قسمت شد براي اولين بار هايدي جان رو از نزديک ببينم.. :) وقتي عصرش بهم پيام داد اگه مايلم شب تو مسجد جمکران همديگر رو ببينيم ! خيلي خوشحال شدم و با تمام وجودم استقبال کردم :-) قرار شد با آقاشون بيان دنبالم .. عصر چه استرسي داشتم :) ديدن ليلي و.....:-D وقتي تماس گرفت تو کوچه منتظرند با استرس کفشمو پوشيدم و با سرعت اومدم بيرون:-)

هما بانو
اونقدر استرس داشتم جلو پامو نيگاه نکردم و بدون اينکه متوجه بشم دو پله رو ......:Dفقط يه لحظه حس کردم پام پيچ خورد و نزديک بود با سر بخورم زمين که نمي دونم چطور بخير گذشت ..:D خدا خيلي بهم رحم کرد اگه پام پيچ ميخورد ممکن بود تمام برنامه هاي زيارتي و ديدارم هم کنسل شه و.....
هما بانو
اومدم تو کوچه ديدم کسي نيست.. ولي احتمال اينکه سر کوچه باشند رفتم جلوتر که ديدم درب يک ماشين وا شد و ليلي اومد بيرون..=) با توجه به تصويري که از چهره اشون در ذهن داشتم متوجه شدم هايدي جان ( ليلي ي من ) هستند:-) يهو ناخواسته يه جيغ از شادي زدم و ...... و نزديک هايدي جان شدم و تو بغل گرفتمش و بوسه بارونش کردم..:-D
هما بانو
اومدم تو ماشين و اونقدر غرق شادي بودم که اصلا حواسم به آقاشون نبود..:( هي نيگاش کردم و مي گفتم ليلي جااااان و باز مي بوسيدمش .. و يکم هم از شدت شادي با صداي بلند مي خنديدم ... اصلا حواسم به جوي که درش قرار گرفته بودم نبود..:{ رو کردم به همسر هايدي و گفتم شما يه فرشته داريد:-) .. ليلي جااان از هر جهت يک زن ايده آل و دوست داشتني و ارزشمند هستند ..:)
هما بانو
ايشون هم حرفِ منو تاييد کردند که بله اين سليقه ي خوب منِ و از خوش شانسي من ِ که ليلي نصيبم شده :-D و.... و از اون شب به بعد... ليلي گفت هما آقام تو خونه ديگه منو * ليلي * خطاب مي کنه:) چه ذوقي کردم وقتي شنيدم =)@};-
هما بانو
رفتيم مسجد و باز من غرق ليلي جااان .. هم هنوز استرس داشتم هم غرق شادي از ديدن ليلي جانم.. وقتي سجاده پهن شد براي نماز جماعت..يه خانم که جلو نشسته بود گفت خانوم ميشه يواش تر حرف بزنيد:D مگه من تو اين عالم بودم!! :D گفتم ببخشيد... بله چشم .. اما باز من و ....:-D
هما بانو
يهو به خودم اومدم که واااي ليلي جان:-o من تو ماشين نتونستم حسمو مديريت کنم و جلو آقاتون توي شادي کمي اغراق کردم و...:{ الان ايشون چه تصوري مي کنن و ممکنِ دلخور شده باشن! هايدي گفت از قبل در مورد احساس خودم و شما بهشون گفتم و اصلا نگران نباشم و.... :( خدا رو شکر بعدش بهم پيام دادند آقاشون اعتراضي نکرده و کاملا هم درک کرده بودن :-D خدا حفظشون کنه ،همون ابتدا هم بسيار متشخص و با شعور بودند
هما بانو
هنوز نماز جماعت شروع نشده بود ليلي بهم يه نيگاه کرد و گفت تولدت مبارک.. اينم هديه من به شما ...:) وااااااااااي چه سوپرايزي .. !!:-)@};- چه انگشتر قشنگي .. !!:-D @};- خيلي خوشحال شدم اگر چه اصلا همچين انتظاري از ليلي جان نداشتم :( .. اما اونقدر ذوق زده شدم که شادي و لذت من کنار ليلي دو چندان شد :) و باز دوباره .... ! مگه من از بغل کردن ليلي جانم سير مي شدم !!
هما بانو
اصلا اون شب يه شب خيلي قشنگ بود برام .. از هر جهت .. :-D @};- و من با همه وجودم خدا رو شکر کردم.. بعد از نماز جماعت ..منو ليلي نماز امام زمان رو کنار همديگه خونديم ، يکي دو ساعت با همديگه بوديم.. ليلي جااان گفتند يکي دو ساعتي رو ميرن جايي و دوباره ميان پيشم .. دوباره که برگشتند نيم ساعتِ آخر شب هم کنار هم بوديم .. که ديگه شوهر خواهرم آمدند دنبالم و من برگشتم:)
هما بانو
کمي دعا خوندم و يه لحظه يادم اومد جناب مدير هم ، محل کارشون ، مسجد جمکران است ..و قلبا مايل بودم جناب مهندس فخري رو هم از نزديک زيارت کنم.. :) خدا رو شکر ،اين سعادت نصيبم شد جناب آقاي فخري رو هم از نزديک ببينم و از ديدنشون بسيار خوشحال شدم:-) .. ان شا الله خدا ايشون رو حفظ کنه و هميشه وجودشون برقرار باشه و سايه اشون هميشه بر سر خانواده و خانواده پارسي بلاگ محفوظ بداره:) الهي آمين
هما بانو
خدا رو شکر اون شب ، شب خيلي قشنگ و خاطره انگيزي شد برام..:) همه ي لحظات برام عالي گذشت .. آرامش خاصي توي جمکران داشتم .. و توي آخرين لحظه و قبل از خداحافظي ، نگاهم رو به گنبد زيباي مسجد گره زدم و حرفهاي نيمه تمام دلم رو در شبستان جمکران امانت گذاشتم و از امام زمان خالصانه تشکر کردم و ......
*قاصدك*
@};-
هما بانو
{a h=ghasedak2007} قاصدك {/a} ممنون عزيزم@};-
هايدي
وااااي خجالت کشيدم يه دستمال لطفااااا (هيييي من مي‌گم اين‌جا آيکون کم داره هااااااا x-( آيکون جلو چشا رو گرفتن) هماي نازنينم اصلاااا قابلتو نداشت. وااااي چقدر قشنگ توضيح دادي لحظات اوليه رو. مي‌خوندم عين فيلم جلو چشام بود. خيييييلي لحظات قشنگي بود همراه با استرررررس:D
هايدي
خيليييي خوشحالم از داشتنت. چقدررررر کيفور شدم ازم تعريف کردي پيش شوهرم:دي هرچند اونجور که گفتي که نيستم ولي کيف کردم:D
هايدي
خخخ آره هنوزم گاهي صدا مي‌زنه ليلي:دي
هايدي
خيلييي دوستت دارمااااااا. ان شاالله که اين روزها زياد تکرار بشه. الهييي شکررر که بهت خوش گذشت و خاطره خوبي برات شد. الهي شکر
هايدي
ببخش اگر نمي‌تونم اونجور که بايد و شايد حرف بزنم. خدايي در برابر کلمات و احساست همييييشه کم آوردم
هايدي
فدااااات
الهيييي:)@};-چه انگشتر خوشگلي.... يک يادگاري ماندگار..... دستتون درد نکنه ليلي جان@};- چه با سليقه:)....مبارک باشه به دستتون مادرجان @};-
هايدي
{a h=yajaavad}انديشه نگار{/a} فداات عزيزززم نظر لطفتونه گلم. با سليقه مي‌بيني@};-
Miss fatima
بح بح:-D
{a h=banamak57}هايدي{/a} خواهش ميکنم... سلامت باشيد. :)@};-
واي من جآي شما ذوق کردم :)@};- عزييييييييزاي دل خداروشکر که بهتون اينقد خوش گذشته.. ان شاءلله تا باشه ازين ديدارا.. عه نميدونستم جناب فخري محل کارشون جمکرانه خوشبحالشون واقعا.. انگشترتون چقد قشنگه مادرجان.. دست ليلي جآن دردنکنه@};-
آخييي چقدررر قشنگ.. ان‌شاءالله هميشه دلاتون شاد باشه :) خيلي قشنگ وصف کردي :)
*زهرا.م
مبارکتون باشه :)
*خاطره*
مبارکتون باشه ، چه انگشتري نازي:) خواهر هايدي انتخاب و سليقه اتون بيست:) @};-
هما بانو
{a h=banamak57}هايدي{/a} عزيز دلمممممممممم .. خجالت چرا .. اين منم که شرمنده شدم و هر چه التماس کردم حرم حضرت معصومه اجازه ندادين جبران کنم و منم يه انگشتر به عنوان يادبود برات بخرم..:(
هما بانو
{a h=banamak57}هايدي{/a} هايدي جانم خودمم اون شب رو هيچ وقت فراموش نمي کنم.. هيجان اون روز و اون شب و تک تک اون لحظه ها و.....:-) و خاطره هايي که بعدها برام ايجاد شد و... و.....=) * شب قشنگي بود.. از هر لحاظ ..*:) و اون شب من تا اذان صبح بيدار بودم و......:) .
هما بانو
منم به داشتنت مي نازم و مي بالم.. بخدا هر چه که به آقاتون گفتم فقط تمجيد در قالب شعار نبود.. حقيقت دلم بود که من تمام اون خصوصيات رو در اين دو سال اخير نه در تنها در شما ديدم بلکه با تمام وجود همه کمالاتت رو نديده احساس مي کردم.. هميشه پيش شوهرم هم از شما تمجيد مي کنم و به داشتنت افتخار مي کنم:)
هما بانو
وقتي اومدم خونه آقام با اينکه تو سفر مکرر باهام تماس مي گرفت و حتي ازم سوال کرده بود..اما اولين سوالي که ازم کرد اين بود بالاخره دوستات رو ديدي؟ ليلي ت رو ديدي !!!:D گفتم آره عزيز.. هموشون خيلي خوب بودند.. خوب و دوست داشتني و عالي .. چقدر از وجودشون و حضورشون لذت بردم و احساس خوبي داشتم..
هما بانو
ليلي هم که ماه بود .. ماه ماه B-) دو شبي که جمکران و حرم بودم تا لحظه ي آخر کنارم بود و بعد از اينکه من با آقا ...... رفتم خونه ليلي هم با آقاشون رفتند منزلشون.. بخدا سرشار محبت بودند .. انگشتر رو بهش نشون دادم اينم هديه ليلي به من @};- :-)
هما بانو
اتفاقا ليلي جان من هيچ وقت انگشتر نقره نخريده بودم.. خودم هم فقط دو انگشتر طلا دارم که يکي نگين عقيق هست و خودم نگينش رو سال 88 از مکه واسه خودم اورده بودم و يکيش نگين فيروزه که چند سال پيش از مشهر خريده بودم.. اما انگشتر شما اونقدر زيباست که به آقام گفتم ديگه علاقه به انگشتر عقيق خودم ندارم و انگشتر ليلي رو مي خوام جايگزين اون انگشتر توي انگشت راستم کنم @};- B-)
هما بانو
آقام گفت خب تو هم همونجا مي رفتي براش يه انگشتر قشنگ مي خريدي گفتم هر چه تلاش کردم ليلي نزاشت ..:( گفت اونجا هم تنبليت رو رونمايي کردي؟:D چقدر من از تنبلي ي تو بنالم !!!:D يعني نتونستي ..............!!!:( راست مي گفت حسرتش به دلم گذاشته شد ليلي جانم:(
هما بانو
{a h=banamak57}هايدي{/a} خب فقط *ليلي * برازنده ات هست ليلي جااانم:-) @};-
هما بانو
{a h=banamak57}هايدي{/a} منم عاشقتم ليلي جاانم..:) آره ليلي جان خدا رو شکر .. هيچي تو دلم نبود و نيست .. همه چي عالي بود .. اصلا انگار خيالم حقيقت شده بود :-)
هما بانو
تنها چيزي که تو دلم هست ديدن بعضي از خانومهاي عزيز قمي هست که يا من شرم کردم بهشون بگم و يا اونها متوجه اومدنم نبودند و الان ازم دلخور شدند که بخدا من اصلا تفاوتي نزاشتم و اصلا متوجه نبودم .. که اي کاش اينطور نميشد ..:) .
هما بانو
{a h=yajaavad}انديشه نگار{/a} ممنونم مهسا جااااااااان.. فدات عزيز دلم..:)@};- آره عزيز خيلي خوشگلِ .. شايد توي عکس زيباييش اونقدر عيان نباشه .. اما واقعا زيباست و من خيلي لذت مي برم از داشتنش:)@};-
هما بانو
{a h=zirasmoonekhoda313}شميم دوست{/a} الهيييييييييي عزيزم..:) از بس شما خوبيد گلم:) @};- جاتون خيلي خالي بود نرگس جانم:-) @};- ممنونم عزيز دلم:) آره خيلي زيباست:-) اينکه محل کار جناب فخري تو خود جمکران هست رو نمي دونم.. اما قبلن شنيده بودم محل ِ کار جناب مدير انگار به جمکران يا تو خود جمکران مرتبط ميشه .. ولي خب سعادتي شد جناب مدير رو هم از نزديک زيارت کنم:)
هما بانو
{a h=maysan}در انتظار آفتاب{/a} عزيزممممممممممممم:) @};- :-) @};-
هما بانو
{a h=emozionante}.: فاطمه بانو :.{/a} ممنونم نازنين دوستممممممم:) فداي شما عزيزم.. جاي شما هم خيلي خالي بود گلم:-) @};- شما قشنگ خوندين عزيز دلم=) @};-
هما بانو
{a h=Patoghedokhtarha} زهرا.م{/a} ممنونم زهراي نازنينم :-) @};-
هما بانو
{a h=khanoomtala} خاطره {/a} ممنونم عزيزم ..=) بله که سليقه ي ليلي جان بيستِ بيسته:-) @};-
{a h=banoyedashteroya}هما بانو{/a} ايموجي حسادت :) :)
هما بانو
{a h=emozionante}.: فاطمه بانو :.{/a} عزيزمممممممممممممم :-) @};-:-)
به به مبارکه =) اين عکسه از اون عکسي که هايدي بهم نشون داد خيلي قشنگ تره =)
هما بانو
{a h=mamanenini}سايه سادات ?{/a} ممنون قربونت برم :) @};-
هايدي
{a h=zirasmoonekhoda313}شميم دوست{/a} خيلي جاتون خالي بود.واقعاااا با يادآوري اون روزا سر شوووق ميام خواهش مي‌کنم (آيکن خجالت )
هايدي
{a h=khanoomtala}خاطره{/a} لطف داري عزيزم @};-
هايدي
{a h=banoyedashteroya}هما بانو{/a} باااازم آيکون خجالت و اين حرفااااا. هماجون سرشار از محبتي. اصلا محبتت در قالب کلمه نمي‌گنجه که تايپ کنم. فقط مي‌تونم بگم که خيليييي مااااااااهي. از بس فرشته‌اي منو اين‌جور توصيف مي‌کني. واقعاااا لحظات نابي بود. ان‌شاالله که تکراااااار بشه اين لحظات. ان‌شاالله که استارت خورده که بيشتر بياي پيشمون.
هايدي
خيلييييييي دوستتتت داااااااارم@};-=)@};-=) ديگ نمي‌دونم چي بگم:-D ماشالا اين‌قدر پر از احساسي که کلا تهي هستم پيشت:دي عزيززززززززمي
هما بانو
{a h=banamak57}هايدي{/a} ممنون دورت بگردم.. :-) @};- الان شما طوري حرف زدين که من در برابرت کم اوردم عزيز ترينم :) من فقط مي تونم تمام حرفهاي دلم توي يه واژه خلاصه کنم... شما * ناب *ييد :) به وجودت و داشتنت افتخار مي کنم@};-
هما بانو
{a h=banamak57}هايدي{/a} من عاشقتم عزيز دلم :-) @};-
@};-
هما بانو
{a h=moshkinghalam}مشکين قلم{/a} @};-
{a h=banoyedashteroya}هما بانو{/a} چقد لحظه ديدارو قشنگ توصيف کرديد:D....انگشتر مبارکــــتون بانو جان:D
{a h=yohana}عرفان وادب{/a} الهييييييييييي عزيزم :) شما قشنگ خوندين گلم :) ممنون عزيزم :-) @};-
{a h=banoyedashteroya}هما بانو{/a} فداي شما:D @};-
:Dشب عروسيم اونجا بوديد/ميمونديد تا منم ميومد مادر جان:D
خيلي رويايي و عاشقانه @};-
{a h=yohana}عرفان وادب{/a} :-) @};-
{a h=rezasafar}رضا صفري??{/a} خب نمي دونستم مادر:)
{a h=Imamezaman}2 امام زمان{/a} فداي شما عزيزم:) @};-
با سلام و عرض تشکر لذتي وصف ناشدني در نوشتها ديدم بنظرم اومد که اگر با انديشه زيبايي که داريد اين وصف و حال را مکتوب بفرماييد و بصورت کتاب منشر سازيد براي کاربران بيشماري که با اينترنت و چت کردن روزگار ميگذرانند مطالعه اش خال از لطف نخواهد بود و با اين قسم ديدار سالم آشنا شده و مانند شما از آن لذت خواهند برد
مبارز..
{a h=ravandi}‍‍‍‍ راوندي {/a} کتاب سرمايه ميخواد.. شما جايي رو براي انتشار آثار ميشناسيد پول نخواد؟
{a h=mobarez10}مبارز..{/a} حالا صبر کنيد نويسنده تشريف بيارند
مبارز..
{a h=ravandi}‍‍‍‍ راوندي {/a} جسارتا ميتونم يک سوال بپرسم؟
{a h=mobarez10}مبارز..{/a} بفرماييد اما خيلي سخت نباشه
هما بانو
{a h=ravandi}‍‍‍‍ راوندي {/a} درود جناب راوندي بزرگوار:) خيلي افتخار دادين بزرگوار..:-) و اين نظر لطف و بزرگواري شماست و چقدر خوشحال شدم که خواندن اين چند قطعه ي ادبي شرحِ دل ، براي شما لذت بخش بود:) راستش قدرت قلمم اونقدر بالا نيست که بخوام هر حس و حالي رو مکتوب کنم.. اگر چه ار نوجواني اندک استعداد داستان نويسي داشتم که گاهي در بيان شرح بعضي حرف هاي دل ، مثمر ثمر واقع ميشه ..
هما بانو
اما اينکه اون چيزي که شما فرمودين از عهده ي قلم ِ من بر نمياد .. بازم سپاس:)
{a h=banoyedashteroya}هما بانو{/a} خواهش ميکنم بهر حال لذت بردم و نوشتهاي شما بقدري زنده بود که انگار داشتم صحنه ها رو به چشم ميديدم اينطور شد که احساسم رو نوشتم :)
{a h=ravandi}‍‍‍‍ راوندي {/a} زنده باشيد بزرگوار.. منم خوشحال شدم هم از حضور و بزرگواريتون و هم از اينکه لذت بردين :)
ساعت دماسنج
هما بانو
12 امتیاز
162 برگزیده
293 دوست
محفلهای عمومی يا خصوصی جهت فعاليت متمرکز روی موضوعی خاص.
گروه های عضو
فهرست کاربرانی که پیام های آن ها توسط دبیران مجله پارسی یار در ماه اخیر منتخب شده است.
برگزیدگان مجله آذر ماه
vertical_align_top