سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی وب هاست ایران
بانــوی دشت رویــــا

آنچه ما را می آزارد ، ناآگاهی ماست

همانگونه که میان دانستن و فهمیدن تفاوت وجود دارد

میان گوش دادن و شنیدن فاصله بسیار است

من دل در گرو کسی می نهم که اندیشه مرا آب رساند ،

عشق باید پلی برای گذشتن باشد و شادی ساز

نه اینکه مرا اندوهناک گرداند و مدام مرا در دیگری نگه دارد و قدرت تصمیم مرا مختل کند

آنکه خواب را از تو می گیرد نه به تو دل می بندد و نه تو به حقیقت عشق رسیده ای

این گرسنگی و وابستگی برای داشتن است و مال خود کردن

در حالیکه آنکه دوستش داریم را باید آن آزادی را بدهیم که ما را نخواهد

و هر آنچه ما را با از دست دادنش به گلایه و غم وادارد عشق نیست

عشق روشنائی ساز است ، عشق باید راهبر باشد نه دشمنی برای مغلوب کردن

عشق سکه ای نیست که در قلک دل بیاندازیم که نیاز به بیرون آوردنش با شکستن دل باشد

عشق جوهر ماست و ما عشق را بدست نمی آوریم

ما عاشق هستیم و عشق در وجود ما هست ، ما باید فقط ببخشیم




      

این آخرین شب است

این آخرین نگاست

دیگر نه فرصت ماندن 

و نه غیرت رفتن است

دیگر خیال

دیوارهایش سخت محکم است

این آخرین شب است

این آخرین نگاهِ آخرین شب است

خالی شدم از هرچه بی صدا

این خلوت شبانه  مرا ویرانه کرد

رویای ی هر شبم  مرا دیوانه کرد

 این آخرین نگاه

 تَر شد ز اشک غم

من بی صدا و رام ، سرد لبخند می زنم 





      

دیشب ...

خیالت ...

توی میدان سرم دور می زد

دوباره دلم

در گریبانِ اندوه خفتید

باز خنجرِ درد

به گلویم نشست

و بغض بی قرار دلم

ذره ذره شکست

دیشب

دوباره

زیر بارانِ اشکهایم

سنگسار شدم




      

 

خیسم از شب گریه های بی امان

خسته در انتظار یک نگاه

روی مهتابِ  کز کرده

خیره خیره به رنگ ماه

پرم از یک بغضِ بی حساب

شکلِ یک شاعری بی کتاب

بغضِ عریونِ تنهایی

خسته در انتهای راه




      

 

رفتم از هجوم درد

رفتم به انزوای آیینه های غریب!

رفتم و دیگر هیچ نگاهی آشنای من نیست

بغض من

گره خورده با بغض خیالها

خیس است چشم ملتهب ِ سرشارم

فرو رفته ام ، بهت زده در افکارم

آن زمان که بی دریغ می گریم

آیا من میان این شب طغیان اشک

لحظه ای از یاد تو جدا خواهم گشت؟


 




      

آنگونه که شکستن را

و صبوری را اشتباه گرفته ام

و میان اشکم و گریستنم

تنهای تنها

یک بی توئی فاصله است

می دانم باور نداری!

اگر تو باور داشتی

که من این همه راز نداشتم

که واگویه هایش

بی آبرویم کند اینچنین...




      

 

 

گاه وامانده و محزون   


بسان خاطرات تلخ سرگشته می مانم


دردهای دلم دردمند تر از همیشه


طاقتم را طاق میکنند


چاره ای برایم نمی ماند


جز اشک هایی که از چشم بیمارم


بی اختیار فرو می چکد


و اندوهی بی پایان


که تارهای دل دردمندم را به بازی میگیرد


و انتظاری مرگ آور


که در تک تک لحظه هایم جاری می شود


باز منتظر خواهم ماند


تا دست یاری تو


درد نهفته و جانکاهم را به پایان رساند


و این حس غریب....


از تارک  وجودم  رخت بربندد

 




      


دلم میخواد یه جایی

که نباشه هیچ کسی..

هیچی دیده نشه

و شنیده نشه صدایی..

من و خدا

یه گوشه از دنیا ،باشیم تک و تنها

خودم میدونم

که خدا میدونه چیه تو دلم

داغون شده ذهن پریشونم

هاج و واج

در هم شدن خیال های سرگردونم

تندی گذر زمان کند میگذره برام

دلم میخواد با صدای بلند

داد بزنم به خدا

خستگی و رویاهای تلخم

نعره بشن برسه به گوش خدا

جیغ بزنم جیغام بشه رعد

بیوفته به جون آسمون

بد بگم به
زمین و زمون

خدای مهربون هم با نگاه رئوف

و دست مهربونش

منو بگیره در آغوشش

بهم بگه هیس..

یواشتر...

آروم هم بگی میشنوم..!

به خودم که بیام آروم شده باشه آشفتگی ذهنم

انگار که هیچ نبوده تو دلم

دلم تهی شده باشه از  هر عطش...

دیگه به هر چی خدا بگه راضی ام

فقط دیگه نباشه هیچ دغدغه ای تو دلم




      

دلم میخواد روزها یا شبهایی که هوای دلم گریونی ی

یا آسمونِ دلم ابری و چشام اشک ریزونه

هوا  بشه  طوفانی  و بباره سیلِ بارونی

جز  شُلُپ شُلُپ بارون ، شنیده  نشه  صدایی

منم ناگزیر نشم  توی  جمع

مضطرب و پریشون  بیصدا تو دلم

 به  بهونه ایی  پنهون  شم  کنج حیاط خونه

 یا  یه گوشه  از اتاق

به بهونه ی معاشقه با خدا

بغضم ُ بشکونم، خودمو بسپارم به گریه

ولی زیر بارون

دیگه اشکهام و قطره های باران

روی پهنای صورتم میشن موازی

هق هق گریه ام  با شر شر بارون میشه  تلاقی

دیگه کسی نمیشنوه  صدای گریه ام رو

 یا که حدس  بزنه  قرمزی ی چِشَم رو

 میگن  دیوونگی کردم  تو  نگاه  به آسمون

 چشام رو سپردم زیر شلاقای  بارون

اینطوری منم و دیوونگی ، ولی میشم تخلیه درون

خدایا میشه هر وقت آسمون دلم ابری شد!

آسمونت رو کنی سیل بارون؟

 

دلنوشت:

 

من هیچم نبید .. حالم هم خیلی خوش بی..

فقط وقتی یکم  دلم میگیره .. دستام با قلم رقصش میگیره

 

 

 




      


خدایا! امتحان هست یا تقاص  یا...! 

هر چه باشد سرگردانی و دو راهی ست

مسیر رنجی که برگزیننده اش خود باشیم 

مقصدش را آسان تر گمان می کنیم

اما  راهی را که ناخواسته دربندش میشویم

مقصدش بن بستِ ناتوانی و حیرانی ست

حال که درد دادی ..مرز را هم هویدا می کردی!

گاه ختم می شوم  به تَوَهُم این رنج..

 مسیر زندگی ام را تو به این مشقت کشاندی!؟

یا خود بیراهه رفتم تا به این مِهنت رسیدم!

زبانِ دردم را خوب می فهمم

سخت هست و دردم بسیار درد دارد

 هر روز چنگ میزند بر دل و گلویم

خفه میکند غوغای درونم

  میان بُهت چراهایم  تلخ ، درگیرم

هنوز  اشکِ حیرانِ این تقدیرم

نه...

 تقدیر شاید نباشد!

شاید رویش یک "زخم درون"

 یا سرنوشت یک "بازی آشفته"

شاید  هم ..

سرگردانی ی  احساسِ گره خورده!

دیگر چشمانم هم یاغی شده اند

گاه تصویر دیوانگی را به رُخم میکشند

 جای اینکه پلک بندند و مسیر نگاه را برگرداند

زل زده  به .... میخکوب میشوند




 




      


کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر