سفارش تبلیغ
طراحی وب هاست ایران
بانــوی دشت رویــــا

گذر زمان، تیک تیکِ، لحظه به لحظه ی ، نفسِ ، بریده بریده ی خاطراتم هست

که در حصارِ پریشانیِ عمرم ، کند کند ، عبور می کند

و نبردِ ثانیه ها در کوچه پس کوچه های تــــردید ِ دلــم

 به بن بست آشفتگی میرسد و ساعت عمرم به خاموشی می گراید

دوباره مــــــن می مانم و پاهای شکسته ی رویــــــا

  و دستهای خیالی که به بهانه نیاز،دراز و درازتر می شوند اما هیچ گاه به او نمی رسند

دوباره فاصله ها را  با نبردِ دل و احساسی خراشیده در تکرار بازی های روزگار

وجب به وجب قدم میزنم و به کوچه های خیالش ، کشیده می شوم

و در حصار تنهایی ، قلبم چنگ می زند به خیالش ،دوباره دلم تنگ می شود

چه می کند دلتنگی  با دلم !! هر دم خــــــودش را در احساسم مـــــی پیچــــد

دلتنگی از چشمانم عبور می کند ، آسمانِ چشمانم کبــــود می شود

من اشــــک می ریزم ، و رویـــــای خواستنش از چشمانم می پــــرد

اندوهی تلخ در پسِ چشمانم می نشیند  و زخــــم دلـــــم بیدار می شود

دوباره تردید به جانم می افتد ، دوباره دلتنگی بی تــــــاب می کند

و آیینه چشمانم بارانی  و من در زاویه های خواستنش غرق می شوم

حواسم را پرت می کنم و دوباره شبــ ـم به رویا تبدیل می شود

دوباره آغوشـــــم بــــاز و دوباره پـــــــر می شوم  از خیـــــال

مثل عَطرِ بهار نارنج ، لا به لای تنِ پُر پیچِ خیال ، وجودش  را ذره ذره نفس می کشم

عَطر نفسش را که در دستانم می ریزد ، دلـــم بوی پرواز می گیرد

جرعه جرعه نفسش را می بلعم ، تا تمام خالی ی من، پر شود از عِطر وجودش

با هر نفس ، بوی نفسش را که پنهان کرده میان لبهایش ، نفس می کشم

و  طعمی که دائم ، بین دو لبــــم احساس می کنم...

آنگاه که در دایره خیال ، هُــــرم نفس هایش ، را بر گونه هایم می بارد

 و وزشِ دست هایش  ،شانـــه های بهت زده ام را تکان می دهد 

خیال پر احساسم  را بر روی لوح دلش نقش می بندم و مستی دیگری می آفرینم

نگاهم را به گریبان نگاهش می دوزم و  دلم را به آغوش خیالی ، با خیالش می بندم

انگار قلبم را دستی به سمت خویش میکشد ، انگار که آن دست با دلم  قرابتی دارد

و من انتظار ِیک وزش از  آن دست  ، که زلف پریشانم را نوازش دهد

دوباره شب و تنی لرزان و نفسی تب دار و خیس، از خراشِ خاطره های نمناک

شبهای پاییزِ من ، رویای این دیدارها مرا به انتظار می کشد

نیمه های شب  ، یادش  را که  نفس می کشم  ، حسِ غریبم غمناک می شود

دوباره دلم بارانی  ، خوابم خیس  و  خاطراتـــ ـم  نمناک می شود

وقتِ خواب ،تا انتهای بیداری،رویـــای او را،در بستان خیالم ،در خماری چشمانم

بر رخ ثانیه ها ، متورم شده از وهم و خیال ،  رج  به رج  می بــافم

توی بغض هایم هنوز امید موج می زند ، گوشه لبم ، تلخند کمرنگ می شود

اما ، لذت اظهار احساسم ، همیشه به تلخی ابراز می شود




      

بعد از آن همه سکوت ...

به حرف آمده ام ! بی بغض ...

در هیاهوی پرسه های پر سوالِ خیال

هرازگاهی...نه ، همه وقت !

برای دلِ عطشناکم ، طنینِ معطر و دل انگیزش

هوای دلنشینی به خلوتِ تنهایی ام بخشید

دیروز، پیاده رویِ دلم  کنارِ گلهای باغچه

بوی مطبوع صدایی را می داد که تا آسمان ، تخدیرم می کرد

و خیالِ خیسم ، در خوابِ آشفته ی ممزوج

هوسِ دستهای آرامشی که وجودم را نوازش می داد


دیروزِ دل انگیزم ، غروبی غم انگیز شد... یکشنبه




      

چیزی درون سینه ام دُور برداشته...!!!

شاید عطشِ دلتنگی

حالا نه چشمهایم می بارد

نه آسمان بارانی می شود

هوسِ باران و خیسی

مرا به دنبالِ ابر میکشاند به هر کجا...

گاهی دریا ... گاهی سراب...

انزوای سکوتم را ..

حتی این رویاهای زخمی باور کرده اند!!!

دیگر چشم هایم را نمی بندم

حتی اگر لحظه ها روی چشمهایم خواب مانده اند

خدایا ! بیا کنار دلتنگی هایم تا آرام بگیرم

 




      

دوباره سکوت....

و حرفهای بغض شده ی من خفه می شوند توی گلو 

در جوار سنگینی سکوتش ، نفس هایم بند بند می شود

 و من به جای نفس ، ذره ذره درد می کشم

می خواهم احساسم را در پیچ و تاب گلویم قورت دهم

اما حرفها ، بیشتر می خراشد و واژه ها در نگاهم فریاد می شوند

و سکوتم در حصار لحظه ها می شکند

می خواهم رها شوم از او ، اما  هوای درونم پر می شود از تمامِ او

و  احساسی که می تابد روی دلم و من دوباره در او می رویم چون پیچکی درون او

دوباره زمزمه ی های زارِ من ، خاموشی را کنار می زنم

کمی تبسم!! چاشنی این سکوت ِ سرد کن ، تبسمی که تسلای عطشِ تمنایم گردد

 تبسمی که مرا در آغوش گیرد و من هم دلتنگی هایم را در آغوش می کشم

لب هایم تب کرده اند برای اندکی ممزوج

شاید حرص نفس های دل ِتنگم ، به لبخندی داغ ، کمی آرام شوم  

دوباره شب ، خواب از چشمانم می رباید

دوباره شب، بوی او را می آورد و من سایه وار، بی قرار،می خزم درون او دیوانه وار

تمام شب....

نفس به نفس ، نفس می کشم او را ، می شوم پروانگی و دورش می گردم پروانه وار

دلم را پهن می کنم  به زیر پایش ، تا بنشینم کنار نفس هایش

 شاید که گرمای وجودش ، سرمای بیتابی ام را خاموش کند

می سوزم ، شاید اندکی در هرم ِنفس های شرجی خیالم ، داغ شود 

و خاکسترمان در هم آمیخته شود ،شاید من هم ، کمی "ما" شوم  

دوباره من ، غرق محال می شوم ، در خاموشی دلم ، نقش خیال می کنم

دم به دم در تاریکی درونش غرق می شوم ، تا که شُکُوه چشمانم تماشایی شود

 و اشکِ داغ دلتنگی ، حجم سنگین سکوت ناگفته ام را پاک کند  

 و ما بقیِ مرا ، درون ِاو حل کند 

 دوباره سِکوتِ شب

دوباره تلنگر ِسنگینیِ نهیبِ نَفس ، چشمهایم سنگین تر نگاه می کنند

و میان صدای شب ، صدای نفس کشیدنم مچاله می شود  

دیگر تمام خیالم در سکوتِ اشک ها خلاصه می شود

اشک ها ولی ، مثل تیغِ تیزِ آتش اند ، بروی صورتم ، زخم تیره می کشند

دوباره رها میشوم در تنهایی ام ، تنم را از رویا تکان می دهم 

جلو آیینه ی بخار گرفته ی خیال می ایستم

و دوباره نظاره گر تکه های دلشوره ی تیره ی خیالم می شوم

دوباره انزوای سکوت ، و باز رها از تمام ِ او

 و صدای پای انتظار که گم می شود در هیاهوی لحظه ها 

و جای پای احساس ، روی واژه های سرگردان خاطرم

در قالبِ خاطره ای خیس ، ماندگار می شود


پ.ن: تا درد دارم یادم هست چه بر سرم آورد دلِ تنگم

تاول های دلم که خشک می شود، باز روز از نو دلتنگی از نو




      

چه هوای مطبوعی داشت

ترنم نم نمِ دلداری هایت

 در اون خنکایِ پس از چشم های بارانی ام   

 و چقدر خیسِ کلماتِ مهربانت شد

تنِ  خشکِ انتظارِ پر عطشم 

 که پس از مدتها

تشنگی را مزه مزه می کرد

 

 پی نوشت : شاید کمی آرام شدم

اما همیشه پشت ِ انتظارهای پرعطشم، سردیِ اعتنایت میخکوبم می کند

19و 27 مهرماه خیلی دلم گرفت




      

آنچه ما را می آزارد ، ناآگاهی ماست

همانگونه که میان دانستن و فهمیدن تفاوت وجود دارد

میان گوش دادن و شنیدن فاصله بسیار است

من دل در گرو کسی می نهم که اندیشه مرا آب رساند ،

عشق باید پلی برای گذشتن باشد و شادی ساز

نه اینکه مرا اندوهناک گرداند و مدام مرا در دیگری نگه دارد و قدرت تصمیم مرا مختل کند

آنکه خواب را از تو می گیرد نه به تو دل می بندد و نه تو به حقیقت عشق رسیده ای

این گرسنگی و وابستگی برای داشتن است و مال خود کردن

در حالیکه آنکه دوستش داریم را باید آن آزادی را بدهیم که ما را نخواهد

و هر آنچه ما را با از دست دادنش به گلایه و غم وادارد عشق نیست

عشق روشنائی ساز است ، عشق باید راهبر باشد نه دشمنی برای مغلوب کردن

عشق سکه ای نیست که در قلک دل بیاندازیم که نیاز به بیرون آوردنش با شکستن دل باشد

عشق جوهر ماست و ما عشق را بدست نمی آوریم

ما عاشق هستیم و عشق در وجود ما هست ، ما باید فقط ببخشیم




      

این آخرین شب است

این آخرین نگاست

دیگر نه فرصت ماندن 

و نه غیرت رفتن است

دیگر خیال

دیوارهایش سخت محکم است

این آخرین شب است

این آخرین نگاهِ آخرین شب است

خالی شدم از هرچه بی صدا

این خلوت شبانه  مرا ویرانه کرد

رویای ی هر شبم  مرا دیوانه کرد

 این آخرین نگاه

 تَر شد ز اشک غم

من بی صدا و رام ، سرد لبخند می زنم 





      

دیشب ...

خیالت ...

توی میدان سرم دور می زد

دوباره دلم

در گریبانِ اندوه خفتید

باز خنجرِ درد

به گلویم نشست

و بغض بی قرار دلم

ذره ذره شکست

دیشب

دوباره

زیر بارانِ اشکهایم

سنگسار شدم




      

 

رفتم از هجوم درد

رفتم به انزوای آیینه های غریب!

رفتم و دیگر هیچ نگاهی آشنای من نیست

بغض من

گره خورده با بغض خیالها

خیس است چشم ملتهب ِ سرشارم

فرو رفته ام ، بهت زده در افکارم

آن زمان که بی دریغ می گریم

آیا من میان این شب طغیان اشک

لحظه ای از یاد تو جدا خواهم گشت؟


 




      

آنگونه که شکستن را

و صبوری را اشتباه گرفته ام

و میان اشکم و گریستنم

تنهای تنها

یک بی توئی فاصله است

می دانم باور نداری!

اگر تو باور داشتی

که من این همه راز نداشتم

که واگویه هایش

بی آبرویم کند اینچنین...





      
   1   2      >


کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر