سفارش تبلیغ
صبا
بانوےِ دشتِ رؤیا

بغض هایم که تَرَک برمی دارد ، اشک هایم می بارد

خاطراتِ خیس از سردی اعتنایش

لابه لای انبوهِ دلتنگیِ چشمانم عبور می کند

خیالش باران می شود بر سرم

 و اشکهای داغم در سکوتی غمگین ، با نگاهِ سردش تلاقی می شود

مدتهاست اسیر برزخ ِ رویاهای سرگردان خاطرم شده ام

و خیالش در لالایی عاشقانه ی اشک های هر شبم فرو می چکد

آنقدر او را در خود تکرار کرده ام ،که انباشته شده ام از تمامِ او

آنقدر در هوای خیالش نفس کشیده ام ،که نفس هایم لبریز شده است از عطر او

شاید که نوازش مهربانی نگاهش ، دمی شبنمی شود برتبِ گونه هایم !

من سر تا پا جرعه ای اشتیاق می شوم ، می برم او را به خلوتِ گم گشته ام

پ.ن : آخرین دلگویه از صفحه خاطرات خیسم

سه شنبه 12 دی 1396




      

می آیی

می روی

بی آنکه دیده باشی ام که رفت و آمدت را ندیده ام

می روی

بی آنکه لبخند مرا ترجمه کرده باشی

من

خنده می کنم

گریه می کنم

آب می شوم

من

بی آنکه آمده باشم،می مانم

بی آنکه رفته باشم، می فهمم

که رفتن

ناگزیر محالی ست که ترجمه اش در ماندن من است

و من

مانده ام که نرفته باشم.

همین.

لحظه ها را انتظارم




      

و من صدای لرزان زنی که خیال خیس می بافد !

آنقدر خیس که باران هم خیس می شود

خیلی قبل تر ها من سیب های کال را هم می چیدم

و با لذت به تماشا می بردم

اما حالا که وقت چیدن سیب آمده و دستی از شاخه بیرون زده

سبدِ خاطره ام گم شده

همین حوالی زیر درخت انار به سی رسیده ام

از بس که انار ها دیر رسیده اند !

من گله ای اما ندارم حتی از انارهایی که خیلی سبز ترک برداشته اند

و فرصتی برای خیال بافتن من هم باقی نمی گزارند ....

نمکسود




      

هوای خیالش که در سرم می پیچد ، واژه ها توی هوای سرم ول می شوند 

تَوَهُم ، ذهنم را به غوغا می برد ، حواشی فکرم دوباره به ذهنم صف می کشند

رویاهای شبانه و غم پنهونی گوشه ی دلم ، همه وهمه فریاد و مویه می‌شوند 

 ســــهم ِ نداشته ام می گـــــرید و.........

تمام غروب های غربت ، چشمانم به سردی نگاهش خیره شد

تمــــــام شـــــب های تنهــــــایی

خلوتِ تلخِ دلم را نوشتم اما دلنوشت که دردی را دوا نمی کند!

پاییز بهــــــانه ای بود تا صبوری عبــــور را بیــــاموزم 

در هجوم عبور لحظه های بی رحم خیــــال ، در پیچ و تــابِ هــزار رنگِ انتــــظار

جولانگاه خلوتــــی را برای خــــود برگزیده ام

سر بر سجاده ی دل نهاده و نجوای ناگفته هایم را در انجمادِ سکوت مدفون کرده ام

چندی ست که از دلتنگی تمامِ وقت ها پــــرکشیده ام

در اشک های کُنجِ چشمانم فــــــرو می شوم

تا بارش اشک هایم ، ترنمِ خاطراتِ بی رمقِ چشمانم را تَر نکند

دستِ دلم را می گیرم و حاشیه را کنار میگزارم

رویاهای شبانه ام را پراکنده و فراموشی را به ذهنم صف می کشم

به قول  این بیت شعر حاج آقا عابدینی
تنها تویی که حرف مرا درک می‌کنی ..اما تو هم چه ساده مرا ترک می‌‌کنی

....

تــــو که نبودی

آسمان رنگ تو را می گرفت

و قلبم با تپیدن های بی وزنش

برای تو بیت بیت شعر می خواند .. 

تــــو که نبودی  

زمان بی پروا 

دست ثانیه ها را می گرفت 

و از من دور می شد 

تــــو که نباشی  

من دلتنگ ترین قافیه ی این شهر مجازی ام ..."

 




      

گذر زمان، تیک تیکِ لحظه به لحظه ی نفسِ بریده بریده ی خاطراتم هست

که در حصارِ پریشانیِ عمرم ، کند کند عبور می کند

و نبردِ ثانیه ها در کوچه پس کوچه های تــــردید ِ دلــم

 به بن بست آشفتگی میرسد و ساعت عمرم به خاموشی می گراید

دوباره مــــــن می مانم و پاهای شکسته ی رویــــــا

  و دستهای خیالی که به بهانه نیاز،دراز و درازتر می شوند اما هیچ گاه به او نمی رسند

دوباره فاصله ها را با نبردِ دل و احساسی خراشیده در تکرار بازی های سرنوشت

وجب به وجب قدم میزنم و به کوچه های خیالش ، کشیده می شوم

و در حصار تنهایی قلبم چنگ می زند به خیالش ، دوباره دلم تنگ می شود

چه می کند دلتنگی با دلم !! هر دم خــــــودش را در احساسم مـــــی پیچــــد

دلتنگی از چشمانم عبور می کند ، آسمانِ چشمانم کبــــود می شود

من اشــــک می ریزم ، و رویـــــای خواستنش از چشمانم می پــــرد

اندوهی تلخ در پسِ چشمانم می نشیند و زخــــم دلـــــم بیدار می شود

دوباره تردید به جانم می افتد،دوباره دلتنگی بی تــــــاب می کند

و آیینه چشمانم بارانی و من در زاویه های خواستنش غرق می شوم

حواسم را پرت می کنم و دوباره شبــ ـم به رویا تبدیل می شود

دوباره آغوشـــــم بــــاز و دوباره پـــــــر می شوم  از خیـــــال

مثل عَطرِ بهار نارنج ، وجودش را ذره ذره نفس می کشم

عَطر نفسش را که در دستانم می ریزد ، دلـــم بوی پرواز می گیرد

جرعه جرعه نفسش را می بلعم تا تمام خالی ی من، پر شود از عطرِ وجودش

با هر نفس ، بوی نفسش را که پنهان کرده میان لبهایش ، نفس می کشم

و گرمای مطبوع احساسی که ، بین دو لبــــم لمس می کنم

 در دایره خیال ، هُــــرم نفس هایش را که بر گونه هایم می بارد

 و وزشِ دست هایش ،شانـــه های بهت زده ام را تکان می دهد 

خیال پر احساسم را بر روی لوح دلش نقش می بندم و مستی دیگری می آفرینم

نگاهم را به گریبان نگاهش می دوزم و دلم را به آغوش خیالی ، با خیالش می بندم

انگار قلبم را دستی به سمت خویش میکشد ، انگار که آن دست با دلم قرابتی دارد

و من انتظار ِیک وزش از آن دست ، که زلف پریشانم را نوازش دهد

شبهای پاییزِ من ، رویای این دیدارها مرا به انتظار می کشد

دوباره شب و تنی لرزان و نفسی تب دار از خراشِ خاطره های نمناک

نیمه های شب ، یادش را که نفس می کشم ،حسِ غریبم غمناک می شود

دوباره دلم بارانی ، خوابم خیس و خاطراتـــ ـم نمناک می شود

وقتِ خواب ،تا انتهای بیداری،رویـــای او را،در بستان خیالم ،در خماری چشمانم

بر رخ ثانیه ها ، متورم شده از وهم و خیال ، رج  به رج  می بــافم

توی بغض هایم هنوز امید موج می زند ، گوشه لبم ، تلخند کمرنگ می شود

امــا ، لذت اظهـــار احساسم ، همیشه به تلخی ابــــراز می شود




      

چیزی درون سینه ام دُور برداشته...!!!

شاید عطشِ دلتنگی

حالا نه چشمهایم می بارد

نه آسمان بارانی می شود

هوسِ باران و خیسی

مرا به دنبالِ ابر میکشاند به هر کجا...

گاهی دریا ... گاهی سراب...

انزوای سکوتم را ..

حتی این رویاهای زخمی باور کرده اند!!!

دیگر چشم هایم را نمی بندم

حتی اگر لحظه ها روی چشمهایم خواب مانده اند

خدایا ! بیا کنار دلتنگی هایم تا آرام بگیرم

 

هیچ وقت صدای انتظارم شنیده نشد


قرار نیست ...
من بنویسم و تو بخوانی !!
حتی قرار نیست ...
بفهمی که من به خاطر تو نوشته ام !
فقط ...
قرار است دلم ارام بگیرد ...
که نمیگیرد ..!!




      

دوباره سکوت....

و حرفهای بغض شده ی من خفه می شوند توی گلو 

در جوار سنگینی سکوتش ، نفس هایم بند بند می شود

 و من به جای نفس ، ذره ذره درد می کشم

می خواهم احساسم را در پیچ و تاب گلویم قورت دهم

اما حرفها ، بیشتر می خراشد و واژه ها در نگاهم فریاد می شوند

و سکوتم در حصار لحظه ها می شکند

می خواهم رها شوم از او ، اما  هوای درونم پر می شود از تمامِ او

و  احساسی که می تابد روی دلم و من دوباره در او می رویم چون پیچکی درون او

دوباره زمزمه ی های زارِ من ، خاموشی را کنار می زنم

کمی تبسم!! چاشنی این سکوت ِ سرد کن ، تبسمی که تسلای عطشِ تمنایم گردد

 تبسمی که مرا در آغوش گیرد و من هم دلتنگی هایم را در آغوش می کشم

لب هایم تب کرده اند برای اندکی ممزوج

شاید حرص نفس های دل ِتنگم به لبخندی داغ ، کمی آرام شوم  

دوباره شب ، خواب از چشمانم می رباید

دوباره شب، بوی او را می آورد و من سایه وار، بی قرار،می خزم درون او دیوانه وار

تمام شب....

نفس به نفس ، نفس می کشم او را ، می شوم پروانگی و دورش می گردم پروانه وار

دلم را پهن می کنم  به زیر پایش ، تا بنشینم کنار نفس هایش

 شاید که گرمای وجودش ، سرمای بیتابی ام را خاموش کند

می سوزم ، شاید اندکی در هُرم ِنفس های شرجی خیالم ، داغ شود 

و خاکسترمان در هم آمیخته شود ،شاید من هم  کمی "ما" شوم  

دوباره من غرق محال می شوم ، در خاموشی دلم ، نقش خیال می کنم

دم به دم در تاریکی درونش غرق می شوم ، تا که شُکُوه چشمانم تماشایی شود

 و اشکِ داغ دلتنگی ، حجم سنگینِ سکوت ناگفته ام را پاک کند  

 و ما بقیِ مرا ، درون ِاو حل کند 

 دوباره سکوتِ شـــب

دوباره تلنگر ِسنگینیِ نهیبِ نَفس ، چشمهایم سنگین تر نگاه می کنند

و میان صدای شب ، صدای نفس کشیدنم مچاله می شود  

دیگر تمام خیالم در سکوتِ اشک ها خلاصه می شود

اشک ها ولی مثل تیغِ تیزِ آتش اند ، بروی صورتم ، زخم تیره می کشند

دوباره رها می شوم در تنهایی ام ، تنم را از رویا تکان می دهم 

جلو آیینه ی بخار گرفته ی خیال می ایستم

و دوباره نظاره گرِ تکه های دلشوره ی تیره ی خیالم می شوم

دوباره انزوایِ سکوت ، و باز رها از تمام ِ او

 و صدای پای انتظار که گم می شود در هیاهوی لحظه ها 

و جای پای احساس ، روی واژه های سرگردان خاطرم

در قالبِ خاطره ای خیس ، ماندگار می شود


پ.ن: تا درد دارم یادم هست چه بر سرم آورد دلِ تنگم

تاول های دلم که خشک می شود، باز روز از نو دلتنگی از نو




      

چه هوای مطبوعی داشت

ترنم نم نمِ دلداری هایت

 در اون خنکایِ پس از چشم های بارانی ام   

 و چقدر خیسِ کلماتِ مهربانت شد

تنِ  خشکِ انتظارِ پر عطشم 

 که پس از مدتها

تشنگی را مزه مزه می کرد

 

 پی نوشت : شاید کمی آرام شدم

اما همیشه پشت ِ انتظارهای پرعطشم، سردیِ اعتنایت میخکوبم می کند

19و 27 مهرماه خیلی دلم گرفت




      

روزها بی تفاوتی

هفته ها در سکون یک تفهیم

سال ها رخنه در وجود من

اکنون رویای بی تفاوتی

در سکون یک تفهیم

در وجودم رخنه می کند

انتظارهای زیبایم




      

آنچه ما را می آزارد ، ناآگاهی ماست

همانگونه که میان دانستن و فهمیدن تفاوت وجود دارد

میان گوش دادن و شنیدن فاصله بسیار است

من دل در گرو کسی می نهم که اندیشه مرا آب رساند ،

عشق باید پلی برای گذشتن باشد و شادی ساز

نه اینکه مرا اندوهناک گرداند و مدام مرا در دیگری نگه دارد و قدرت تصمیم مرا مختل کند

آنکه خواب را از تو می گیرد نه به تو دل می بندد و نه تو به حقیقت عشق رسیده ای

این گرسنگی و وابستگی برای داشتن است و مال خود کردن

در حالیکه آنکه دوستش داریم را باید آن آزادی را بدهیم که ما را نخواهد

و هر آنچه ما را با از دست دادنش به گلایه و غم وادارد عشق نیست

عشق روشنائی ساز است ، عشق باید راهبر باشد نه دشمنی برای مغلوب کردن

عشق سکه ای نیس در قلک دل بندازیم که نیاز به بیرون آوردنش با شکستن دل باشد

عشق جوهر ماست و ما عشق را بدست نمی آوریم

ما عاشق هستیم و عشق در وجود ما هست ، ما باید فقط ببخشیم




      
   1   2      >


کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر