
چه غريبانه مينمايد نواي اين دوري بزرگ
اين همه فاصله ميان من و تو، با کدام قدمها پيموده ميشود؟ وقتي که نه پايي براي رفتن است و نه نفسهايي که خسته از جستجوي تو،به شماره افتند
من همچنان در اين تنهايي تاريک، در اين هواي بيکسي، منتظر، چشم به راهي دوختهام
که انتهايش غروب خورشيد سوزاني است، که آتش فراق تو را به تصوير ميکشد.
و چه خوش ميسوزد اين دايرهي حيران ،اي آنکه دلم امشب هواي بودنت را بهانه کرده! بدان! که فرصت بودن و بوييدن محدود است و زمان همچنان در حسادت نزديکي ميان من و تو، عقربههايش را تندتر ميچرخاند تا شايد اين فاصله را دورتر، و نقطهي پايان را نزديکتر کند ! چه ميشد اگر زمان و مکان نبود تا نه فرصت کمي در ميان باشد
و نه فاصلهاي طولاني در پيش !؟چه ميشد اگر که سرنوشت بازي ديگري را رقم ميزد:
بازي بودن و ديدن نه بازي کودکانه دويدن و نرسيدن...
که من اکنون نه توان کودکيام باقي است و نه آن روياهاي پريدن! بالهايم بريده، بر روي اين زمين ناباوري، در تحيرم که چه شد که شبانه،
شبيخون دهشتناک اين سرنوشت، ميان من و تو، جدايي انداخت و زمان مرا با خود برد،
تا هميشه روياي ديدن تو، همانند روياي بازگشت به گذشته،
همانند يک سراب سرد باشد!دستهايم خالي، به بالا گرفتهام
که بداني تهي است از هرآنچه که پيش از اين داشتهام و تو ميداني که مقصود چيست! به من نگاه کن! به اين دفتري که سراسر سرود جدايي است.
به اين قلم بنگر که تنها براي گفتن دردهايش ميلغزد. وبه اين دستان تهي، که جز نبودن ونداشتن، کلمهي ديگري را به ياد ندارد! دوست دارم آن زماني بنويسم که تو را در آغوش گرفته، سپيدي آخرين ورق اين دفتر بيجلد را پر از لکههاي جوهر مملو از بودن و ديدن و رسيدن کنم .ورقها رو به اتمام...
و تو در آن ناکجايي که نميدانم چيست! اما ميدانم که هر اندازه تو ازمن دور هستي، من به تو نزديکم...

|